نویسندگان ارمنی فارسی نویس: زویا پیرزاد

 

 

زویا پیرزاد مشهورترین نویسنده ارمنی فارسی‌نویس ایرانی است. نوشته‌های او از این نظر جالبند كه موضوع برخی از آن ها، از جمله مشهورترین رمانش چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم (1380)، ارامنه هستند. این رمان در ایران بارها تجدید چاپ و به چند زبان خارجی ترجمه شده  است. زویا پیرزاد كار نویسندگی را با انتشار مجموعه‌ای از طرح‌های كوچك به نام مثل همه عصرها (1370) شروع كرد، بعد مجموعه چهار داستان كوتاه خود را به نام طعم گس خرمالو به بازار فرستاد (1376) و سرانجام با كتاب یك روز مانده به عید پاك (1377)، نخستین قصه‌ای كه شخصیت‌ها و فضای آن ارمنی هستند، كارش را ادامه می‌دهد. آخرین كتاب او رمانی به نام عادت می‌كنیم (1382) است كه بعد از موفقیت خیره‌كننده چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم (و شاید به خاطر انتظاراتی كه آن موفقیت به وجود آورده بود) با استقبال كمتری روبه رو شد. پیرزاد نویسنده‌ای است آشنا به فنون قصه‌نویسی، با نگاهی گرم و در عین حال انتقادی به جامعه ارامنه ایران. او این جامعه را از درون می‌شناسد و در عین حال به سبب شرایط زندگی‌اش توانسته است خوب از آن فاصله بگیرد و به آن بنگرد.

 

درگاهیِ پنجره

 

 زویا پیرزاد

 

 

پنجره رو به خیابان باز می‌شد. درگاهی پنجره پهن نبود. با این حال آن‌قدر بود که با بدن کوچک پنج‌ساله‌ام به‌راحتی رویش جا شوم و درگاهی پنجره راحت‌ترین جای دنیا بود. ساعت‌ها آن‌جا می‌نشستم و توت خشک می‌خوردم و به خیابان نگاه می‌کردم. توت‌ها را دانه‌دانه در دهان می‌گذاشتم. می‌جویدم و شیرینی خشک و دل‌چسب‌شان را فرو می‌دادم. مردم را تماشا می‌کردم و فکر می‌کردم آدم‌ها چرا این همه راه می‌روند؟ کجا می‌روند؟ انگار خوشحال نیستند. چون خسته‌اند.

از راه رفتن دل خوشی نداشتم. زود خسته می‌شدم و می‌خواستم بغلم کنند. در پنج‌سالگی راه رفتن کسل‌کننده‌ترین کارها بود. فاصله‌ها تمام‌نشدنی بودند و بودن در هیچ‌جا برایم ارزش راه رفتن وخسته شدن نداشت. فکر می‌کردم وقتی که می‌شود روی درگاهی پنجره نشست و توت خورد و تماشا کرد چرا باید راه افتاد و به جایی نا‌آشنا و غریب رفت؟ کجا بهتر از جایی که می‌شناسمش؟ که به آن عادت کرده‌ام؟ جایی که بی‌آن که لازم باشد نگاه کنم می‌دانم اگر پاهایم را دراز کنم به چندمین کاشی سفید درگاهی می‌رسم و بی‌ آن که ببینم می‌دانم سرم را به دیوار گچی کنار پنجره تکیه داده‌ام. درست به نقطه‌ای از دیوار که خیلی وقت پیش با مدادی که از کیف خواهرم برداشته بودم شکل کج و معوج گنجشکی را کشیده‌ام.

توت می‌خوردم و با خود عهد می‌کردم که من هیچ وقت از این گوشه آشنا و راحت به جایی نخواهم رفت.

من نمی‌خواهم درگاهی‌ام را با کاشی‌های سفید ترک‌خورده و دیوار گچی پشت سرم را با شکل نامفهوم گنجشک ترک کنم.

گنجشکی که راز گنجشک بودنش را تنها من می‌دانم. می‌خواهم همین جا پشت این پنجره روی درگاهی بنشینم و توت خشک بخورم.

می‌خواهم هر روز روی نرده فلزی پیچ‌درپیچ پنجره را با چشم خیال دنبال کنم.

می‌خواهم با نگاه از نرده‌ها بالا بروم. پایین بیایم و با سر انگشت، گردوخاک خیابان را از لای پیچ‌های نرده پاک کنم و بعد از پشت نرده‌های بی‌گردوخاک برای درخت چنار رو به روی پنجره دست تکان بدهم.

من و درخت چنار روبه‌روی پنجره با هم دوست بودیم. درخت چنار هم مثل من از رفتن سر در نمی‌آورد. همیشه از یکدیگر می‌پرسیدیم آدم‌ها چرا می‌روند؟ دنبال چه می‌روند؟ کجا می‌روند؟

درخت چنار می‌گفت اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند دیگر غمی نخواهد بود. از زمین می‌شود غذا گرفت و برای آب هم به کَرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت. و من گفتم اگر درگاهی پنجره‌ای باشد و دوستی چون چنار دیگر نباید به فکر رفتن بود و درخت چنار از این که او را دوست می‌خواندم خوشحال می‌شد و با وزش اولین نسیم شاخه‌هایش را برایم پس‌وپیش می‌کرد.

و یک روز که مثل همه روزهای مهم زندگی خاطره‌ای گنگ و مبهم از آن مانده. آسمان غضب کرد و دیگر نبارید.

پاکت‌های شیر پاستوریزه. بطری‌های شکسته کوکاکولا و انبوه روزنامه‌های خیس، راه آب جوی مجاور را چند خیابان بالاتر بستند و درخت چنار روزها و روزها بی‌آب ماند. برای من دیگر توت خشکی نبود. مادرم می گفت توت گران شده.

من بی توت سعی داشتم بدنم را که دیگر پنج‌ساله نبود با زحمت روی درگاهی پنجره جا کنم.

گنجشک روی دیوار از شانه‌ام بالا می‌رفت و درخت چنار تشنه، چشم به آسمان دوخته بود و حوصله حرف زدن نداشت.

آدم‌ها در خیابان دیگر راه نمی‌رفتند، که می‌دویدند.

و یک روز دیگر که مثل همه روزهای مهم زندگی خاطره‌ای گنگ و مبهم از آن مانده. گردباد عظیمی برخاست و بدن نه دیگر پنج ساله‌ام را به نرده‌های سیاه حصار پنجره کوباند.

نرده‌های پیچ‌درپیچ را شکست و مرا با خود برد.

در آخرین لحظه دست دراز کردم تا شاید با آویختن به درخت چنار با گرد‌باد نروم.

اما چنار خشکیده بود و تنه پیر و شاخه‌های سستش توان نگه داشتن بدن نمی‌دانم چند‌ساله‌ام را نداشتند و من رفتم. رفتم؟ دویدم؟ یا پرواز کردم؟

هیچ به‌یاد ندارم. تا این که زمانی در جایی دور از درگاهی پنجره، بی‌حرکت ماندم و دو دستم را که انگار سال‌ها با بادی نا‌خواسته مشت‌شان کرده بودم از هم باز کردم.

در برابر چشمانم با بادی که هیچ نمی‌دانم از کجا می‌وزید به‌جای دو دستم دو برگ خشکیده چنار می‌لرزیدند.

 

دوهفته نامه "هويس" شماره 79

6 مرداد 1389