تبعات اجتماعی و فرهنگی مهاجرت

 

در گفتوگو با ناصر فكوهی

 

 

امروزه میلیونها نفر در شرایط دیاسپورا (قوم پراکندگی) زندگی میکنند و مطالعه شرایط زیست و تناقضات زندگی این جمعیت کثیر موضوع دولتها و دانشمندان علوم اجتماعی و دولت مردان است. ارامنه از قدیمیترین دیاسپوراهای جهان هستند، در حالی که دیاسپورای ایرانی تازه یک نسل است که شکل گرفته است. روزنامه شرق مصاحبهای با دکتر ناصر فکوهی کرده است درباره مفهوم دیاسپورا، تناقضات فرهنگی ناشی از مهاجرت و مسأله هویت در شرایط دوفرهنگی. از آنجا که بسیاری از مسائل مطرح شده عمومیت دارند و هر دیاسپورایی را در شناخت خود یاری میرسانند، بخشهایی از این گفت وگو را به چاپ میسپاریم.

 

   آقای دكتر از نظر شما به طور كلی تبعات فرهنگی- اجتماعی پدیده مهاجرت چیست؟

ابتدا بر این نكته تاكید كنم كه مهاجرتهای گسترده از كشور مهاجر فِرِست، بهندرت پدیدههایی طبیعی بودهاند و در اكثر قریب به اتفاق موارد، به دلیل یك ضربه یا حادثه اتفاق افتادهاند. اگر نگاهی به مهاجرتهای بزرگ تاریخی بیندازیم چند مثال ما را در این مورد قانع میكند: مهاجرت یونانیها و ارامنه و چینیها كه بزرگترین جمعیت مهاجر كنونی جهان هستند به دلایل جنگ و مصیبتهای ناشی از تنشهای بزرگ سیاسی اتفاق افتاده است. مهاجرتهای اروپایی به طرف آمریكا، عموما بهدلیل فقر شدید و در قرن بیستم باز هم به دلایل سیاسی و جنگ اتفاق افتاد.

این گونه مهاجرتها را باید از پدیده دیگری در مهاجرت كه با عنوان فرار مغزها شناخته میشود جدا كرد. البته گاه هر دو فرآیند در هم میآمیزند. اگر قصد ارائه یك بیلان از مساله مهاجرت داشته باشیم، به نظر من، با توجه به تجربه صدساله در جهان میتوان بهصورت یك قانون درباره تبعات مهاجرت در كشور مهاجر فِرِست و كشور مهاجرپذیر در قالب یك پدیده همواره مثبت یا همواره منفی صحبت كرد، و درست است كه كشور مهاجرفرست با پدیده مهاجرت بخش بزرگی از نیروهای فعال خود را از دست میدهد، اما از سوی دیگر دارای قدرتی نیز میشود كه برای مثال از طریق ارسال پول از كشورهای توسعه یافته به كشورهای در حال توسعه شاهد آن هستیم. یا جمعیت مهاجر میتواند منشاء كمكهای زیادی برای كشور منشاء خود از طریق اعمال نفوذهای مختلف و تاثیرگذاری بر روابط و شكل دادن به شبكههای همیاری و... باشد. از طرف دیگر كشور مهاجرپذیر نیز هر چند از ورود نیروهای جوان سود میبرد اما باید شاهد برهم ریختن و باز تعریف نظامهای اجتماعی خود باشد؛ اتفاقی كه در اروپا در طول سالهای گذشته افتاده است، و این میتواند پیامدهایی سنگین داشته باشد  بهویژه زمانی كه كشور مهاجرپذیر حاضر نباشد تغییرات لازم را در سیستم خود به وجود بیاورد؛ چیزی كه امروز در كشوری مثل فرانسه میبینیم.

 

     در مورد ما ایرانیان بیشترین علت مهاجرت چه بوده است؟

در مورد ایرانیان، مهاجرت آنها در دوره معاصر كه بهطور عمده در سالهای آخر رژیم گذشته و سالهای نخست انقلاب انجام گرفت، عمدتا بهدلیل برخی مشكلات سیاسی و جنگ تحمیلی بود. این مهاجرت، جمعیتی  را در خارج از مرزهای ایران به وجود آورد كه رقم دقیق آن در دست نیست، هرچند درباره آن بسیار اغراق میشود. این جمعیت عمدتا در كشورهای اروپای غربی و مخصوصا  كشورهای انگلستان، آلمان و اسكاندیناوی و از آن بیشتر در آمریكا و بهطور خاص در لس آنجلس متمركز هستند. این مهاجران به دلیل آن كه ایران هنوز سالهای فرآیند پساانقلابی خود را میگذراند و موضوع مطالعات است و در اخبار جذابیتی خاص دارد و به دلیل آن كه شرایط بازگشت و ایجاد رابطه مجددشان به ایران بسیار زود فراهم شد (حدود ده سال پس از مهاجرت اولیه)، روابطی  گسترده را با ایران حفظ كردهاند، و در عین حال به دلیل اختلافات فرهنگی و فاصله زیاد اجتماعی و شیوههای زندگی، اغلب در ایجاد رابطه با كشورهایی كه به آنها مهاجرت كردهاند مشكل دارند (این البته در مورد اكثریت صادق است نه اقلیتی كه بهخوبی جا افتادهاند و توانستهاند خود را در ردههای بالای برخورداری اقتصادی و فرهنگی در این كشورها قرار دهند. بنابراین اكثریت مهاجران به  بازگشت به ایران تمایل دارند و این فكر را در روابط متعدد خود با ایرانیان داخل، چه از طریق سفر به كشور و چه از طریق اینترنت، ماهواره و روزنامه و... به هموطنان خود نیز منتقل میكنند. البته این تمایل و تصور به بازگشت عمدتا شكل اتوپیایی دارد و مبتنی بر واقعبینی ( تغییرات گسترده در كشور مبداء و جا افتادن و تجربه زیستی و پیدا كردن تعلقهای جدید خانوادگی و... در كشور مقصد) نیست، اما قدرت اسطورهای خود را حفظ میكند و تاثیر فرهنگی زیادی بر رفتارها و اندیشههای مهاجران دارد كه در نسل اول بسیار قدرتمند باقی خواهد ماند.

به این امر بیافزایید كه ایران در حال شكل دادن به فرآیندی دموكراتیك و تكمیل فرآیند ملتسازی و هویتیابی ملی خود است كه تقریبا از انقلاب مشروطه تا كنون ادامه داشته است. همه این مسائل باعث میشود روابط میان مهاجران و ایرانیان داخل كشور بهصورتی پیچیده درآید كه سخن گفتن درباره آن همواره با خطر ایجاد سوءتعبیرهای مختلف همراه است. در این گفتوگو نیز چنین خطری وجود دارد. اما من معتقدم این نمیتواند دلیلی برای سخن نگفتن باشد. بهتر است ما حرفها را بزنیم تا بتوانیم موضوع را ولو فقط در بخشهای ممكن آن تحلیل كنیم.

 

    طبیعتا خانوادههای مهاجر ناچار میشوند بخشی از فرهنگ خود را كنار بگذارند و پذیرای عناصری از فرهنگ جامعه میزبان شوند. در طی زمان، این پذیرش آنقدر زیاد میشود كه فرهنگ حاصل، مخلوط و معجونی مغشوش میشود كه نمیشود هیچ نامی بر آن گذاشت. با این وصف تكلیف فرهنگها در این میان چیست و چگونه میشود آنها را حفظ كرد؟

این یک نظریه كلاسیك در جامعهشناسی بوده است كه به آن اصطلاحا دیگ جوش میگفتند یعنی این كه فرهنگهای مهاجر در كشور میزبان بهتدریج فرهنگ اصلی خود را از دست میدهند و فرهنگ جدید را میپذیرند و با آن یكی میشوند. اما مطالعات اجتماعی در نیم قرن اخیر نشان داده است این نظریه در مورد فرهنگهایی صادق است (آن هم بهصورت جزئی) كه از ابتدا به دلایل زبانشناختی و دینی و... بسیار به هم نزدیك باشند. برای مثال جذب شدن یك خانواده ایتالیایی یا اسپانیایی (با ریشه زبانی مشترك لاتین و مذهب مشترك كاتولیك) در فرانسه پس از چند نسل امكانپذیر است، اما همین امر پس از دو یا سه نسل برای اكثریت اعراب مسلمان در فرانسه اتفاق نیافتاده است. در آمریكا نیز تجربه نشان داده است مخصوصا با پیشرفتهای فناورانه از جمله الكترونیكی شدن روابط رسانهای، جماعتگراییهای مختلف به وجود آمده و هر یك از آنها روابطی درونی را ایجاد میكنند و ما در عمل بهتدریج به طرف جامعهای میرویم كه چیزی به نام فرهنگ عمومی ندارد یا این فرهنگ، خود فرهنگ یكی از اقلیتها خواهد بود.

راه حلی كه در این موارد مطرح شده دو راس داشته است. از یك سو كشورهای بریتانیا، هلند و اسكاندیناوی به سوی آن  پیش رفتهاند كه تكثیر فرهنگی را بهطور كامل پذیرفته و سیستمهای خود را  بر اساس آن و تا حد ممكن تغییر دهد. در این حالت عموما  نتیجه بیشتر مثبت بوده است. یعنی  مهاجران مشاركت اجتماعی خود را در تضاد با هویت منشاء خود نمیبینند و گروهی از آنها نیز كه مایل به قطع كردن روابط یا تضعیف آنها با فرهنگ منشاء هستند میتوانند این كار را بكنند. اما در راس دیگر، ما سیاست فرانسه (یا آمریكای پیش از جنگ جهانی دوم) را داریم كه یك شكست مطلق بوده زیرا تلاش كرده است ولو به زور، یك فرهنگ فرانسوی را به همگان تحمیل كند كه نتیجه همانگونه كه مشاهده میشود بالا گرفتن جماعتگراییهایی خشونتآمیز قومی و نژادی بوده كه هم اكنون جامعه فرانسه با آنها درگیر است، و همینطور تداوم نژادپرستیها و حذف و عدم امكان جا گرفتن اقلیتهای مسلمان عرب یا سیاه در بافت اساسی جامعه، و حاشیهای شدن آنها.

در آمریكا ما با سیاستی در میان این دو روبهرو هستیم. البته استفاده از ابزار تبعیض مثبت یعنی تعیین سهمیه برای اقلیتهای نژادی و قومی و یا حتی معلولان یا زنان، و در مجموع كاركنان یا كسانی كه به سازمانها و نهادهای مختلف راه مییابند، اثرات مثبت داشته است؛ از جمله شكل گرفتن بورژوازی سیاهپوست كه اوباما نمایندهای از آنهاست. امروز نیز در آمریكا سیاست عموما به سوی گرایش بریتانیایی است و در فرانسه هم تلاش میشود برنامههایی در حوزه تبعیض مثبت انجام گیرد؛ یعنی آزادی زیادی به اقلیتهای قومی برای حفظ راه و روش زندگی خودشان داده میشود. با این وصف، مساله از نظر انسانشناسان مسالهای كاملا حلشده به حساب نمیآید، به این معنا كه فرد مهاجر اگر نتواند با فرهنگ منشاء خود لااقل تا حدی قابل توجه قطع رابطه كند، نمیتواند در جامعه جدید جا بیافتد و این كه تصور كنیم جوامع آینده، همه جوامع متكثر قومی خواهند بود بهگونهای كه هر كس بتواند در كپسولی هویتی زندگی كند، به جز در برخی از شهرهای بزرگ، تصوری خیالی است که آن هم با عوامل ناشناخته آسیب شناختی همراه خواهد بود. بنابراین پیشنهاد ما این است كه با برنامهریزی برای دامن زدن به توسعه جهانی، مهاجرتهای قطعی محدود شوند و جای خود را به اشكال گوناگون سفرهای اقامتی كوتاهمدت بدهند، تا هر كس بتواند در صورتی كه مایل باشد در كشور خود زندگی كند و هر كس مایل باشد به كشوری دیگر كوچ كند. در غیر این صورت ما یا با شرایط شیزوفرنیهای فرهنگی روبهرو میشویم، یعنی كسانی كه بهظاهر در یك فرهنگ زندگی میكنند ولی در تخیل خود در جامعهای دیگر سیر میكنند و این سبب ایجاد انواع بیماریها و مشكلات برایشان میشود، و یا برعكس شاهد آن خواهیم بود كه بهترین نیروها از یك فرهنگ جذب فرهنگ دیگر شوند كه از آن ثروتمندتر است و این امر در چرخهای منفی دائما نابرابری در جهان را بیشتر خواهد كرد و به تنش در آن دامن میزند؛ از جمله خطر از میان رفتن دستاوردهای دموكراتیك در اثر رشد پدیدههای بیگانه، ترس فاشیستی را همراه میآورد.

نكته دیگر در همین رابطه، شكل گرفتن اسطورهسازیهای گوناگون است؛ همانطور كه شكل بسیار شدید این امر را نزد ایرانیان شاهدیم. تصور این كه ما از همه باهوشتر هستیم و هرجا برویم اولیم و غیره، طبعا به دلیل عدم شناخت از فرهنگها و سیستمهای دیگر بهویژه سیستمهای كاملا عقلانیتیافته غربی به وجود میآید كه در آنها فرد یك واحد مستقل است و منشاء او لزوما چندان اهمیت ندارد، بلكه حاصل كارش است كه اهمیت دارد و به همین دلیل نیز یك فرد میتواند بسیار پیشرفت كند بدون آن كه بتواند لزوما كاری خاص برای كشور منشاء خود انجام دهد.

 

     آیا كنار كشیدن هر چه بیشتر از فرهنگ خودی برای درازمدت به طوری كه عملا اثری از هویت سابق مهاجر باقی نماند، و از طرف دیگر شكاف عمیق بین فرهنگ سابق و ارزشهای خودی، منجر به ظهور نوعی بحران هویت نمیشود؟

كنار كشیدن از فرهنگ پیشین در برخی از فرهنگهای كاملا متفاوت اصولا امكان ندارد. تصور كنید اعرابی كه به كشورهای غربی اروپا میروند، هم از نظر شكل، هم از نظر روابط اجتماعی و فرهنگی، هم از لحاظ زبان و دین و حتی نام، با فرهنگ میزبان متفاوت هستند و حتی اگر بخواهند، نمیتوانند خود را از فرهنگ پیشین كنار بكشند. تجربه مطالعات انجام شده بر نسلهای دوم و سوم نشان میدهد گرایش برخی از افراد این نسلها به منشاءهای پیشین، به دلیل برخورد جامعه میزبان با آنهاست، زیرا حتی زمانی كه اسمشان را تغییر دادهاند آن ها را به دلیل تفاوتهای ظاهری ای که با جامعه میزبان دارند عرب یا مسلمان میشمارند و در خطابها با تحقیر عمل میكنند. در نتیجه این افراد ترجیح میدهند درون نوعی جماعتگرایی بروند؛ یعنی هویت منشاء پدری خود را پذیرفته و حتی بهصورتی مبالغهآمیز  علیه فرهنگ میزبان موضع بگیرند. تجربه ترورسیم القاعده در اروپا و آمریكا نشان میداد که افراد درگیر آن عمل، اغلب فرزندان نسلهای دوم و سوم مهاجرانی بودهاند كه همگی در این كشورها به دنیا آمده و بزرگ شده بودند اما به شدت از آنجا نفرت داشتند. و تازه من در اینجا صحبتی از مجموعه گسترده مطالعات زیستی، ژنتیكی و رفتارشناسی نمیكنم كه معتقد هستند اكتساب فرهنگ تنها بخشی از آن را میسازد و بخشی دیگر به هر حال به سادگی قابل تغییر نیست.

اما حتی اگر شرایطی فراهم شود كه فرد بتواند كاملا از فرهنگ منشاء فاصله بگیرد، باز هم بر اساس مطالعات انجام شده تقریبا میتوان با اطمینان گفت كه نسل اول، تا آخر عمر حسرت و غربت مهاجرت را حس خواهد كرد و هر اندازه به مرگ نزدیكتر میشود، این غم و اندوه را به دلایل روانشناختی، با شدتی بیش تر احساس میكند اما در نسل دوم میتوان شاهد فاصله گرفتن كاملتر از فرهنگ منشاء بود. در این صورت مهاجر را دیگر نمیتوان از لحاظ فرهنگی جزئی از فرهنگ منشاء دانست، ولو آن كه به هر دلیلی اسم یا زبان خود را حفظ كرده باشد. این گونه اساس تعلقها، به نظر من لزوما گویای هویت نیست و میتواند تنها نوعی از بیگانهگرایی خودانگیخته یا از آن بدتر استراتژیك، برای سوء استفاده از منشاء قومی، فرهنگی یا ملی خود برای بازارگرمی بیشتر باشد، مثل مهاجر یا فرزند مهاجری كه توانسته است به موفقیت برسد و نمونه این اسطوره‌‌سازیها را میتوان به صورتهای مختلف دید. برای مثال نگاه كنید به مورد نیكلا ساركوزی رئیسجمهور كنونی فرانسه كه به عنوان یك فرزند مهاجر معرفی میشود یا مورد باراك اوباما كه به عنوان فرزند یك سیاهپوست معرفی میشود در حالی كه در هر دو مورد و بسیاری موارد دیگر، ما بیشتر با اسطورههایی سر و كار داریم چون این افراد شرایطی كاملا مناسب داشتهاند و در طبقه مرفه بودهاند بنابراین رسیدن آنها به موقعیت موفق فعلی لزوما ربطی به منشاء قومی یا نژادیشان ندارد.

 

  به هرحال عدهای از ایرانیانی كه به خارج مهاجرت كردهاند توانستهاند به موفقیتهایی برسند، به نظر شما علت این موفقیتها با این توضیحاتی كه دادید چیست؟

در مورد موفقیت برخی از ایرانیان خارج از كشور هم این را میشود گفت؛ نخست آن كه این موفقیتها در قالبهایی اسطورهای تعریف شدهاند. این آن مسابقهای است كه تعدادی بیشمار از آنها در جهان وجود دارد و بینهایت فرد از ملیتهای مختلف دائما در آنها برنده میشوند، سپس آن كه بسیاری از این ایرانیان، زاده و تربیت شده كشور میزبان و از نسلهای دوم یا حتی سوم بوده و نسبتی بسیار دورادور با ایران دارند، سوم آن كه بسیاری از این موفقیتها مخصوص كسانی است كه سرمایههای بالای اقتصادی و فرهنگیِ از پیش انباشته شده داشتهاند، و در میان جمعیت بزرگ مهاجران، قطرهای در اقیانوس به شمار میروند. و از همه مهمتر این كه این موفقیتها در چارچوبی عمومی از جهانی قرار میگیرد كه افراد از همه نژادها و منشاءهای فرهنگی در آن پراكندهاند و ایرانی تبارها نیز بخشی از این  گروهها هستند. و سرانجام آن كه وجود یك جو سیاسی و مطرح بودن ایران به عنوان یك موضوع جهانی در این موفقیتها بسیار موثر است. نمیتوان تصور كرد كه فرهنگهای كهن پرباری چون هند، چین، تركیه، مصر و غیره آنقدر مهم نباشد كه همچون ایران درباره آنها صحبت نشود، اما این كه بیشتر از ایران صحبت می شود (البته به صورت نسبی) به دلیل جو سیاسی و هالهای است كه این جو روی موضوع ایران و همه چیزهایی كه به آن مربوط میشود انداخته است.

 

    آیا به نظر شما چنین رخدادی چون اجتنابناپذیر است پس راه حلی هم ندارد؟ یا میشود تمهیداتی اندیشید كه با آن بنمایههای اصلی فرهنگ حفظ شود؟

انسانشناسی جدید باوری به بنمایههای اصیل فرهنگی یا آنچه اصطلاحا فرهنگ خالص نامیده شده است، ندارد. در واقع انسانشناسان معتقدند فرهنگهای انسانی همواره و در همه پهنهها جز در جوامع بسیار اولیه و كوچك، همیشه تركیبی از فرهنگهای مختلف بودهاند و در این فرهنگها نیز به دلیل آن كه آدمها از لحاظ دستگاههای حسی خود با یكدیگر یكسان نیستند، رویكردها و علایق و حساسیتها بسیار متفاوتند. در واقع بحث اصالت فرهنگی بیشتر بحثی سیاسی است و به هویت ملی بر میگردد كه طبعا برای آن كه كشور و ملتی وجود داشته باشد باید هویتی ملی نیز وجود داشته باشد. اما این بحثی كاملا متفاوت از مباحث فرهنگی است. با وجود این، از آنجا كه ما در حال حاضر در جهانی مركب از دولتهای ملی زندگی میكنیم به نظر من همین دولتها میتوانند سیاستگزاریهایی نیز برای حفظ و تقویت هویت ملی انجام دهند. مهمترین این تمهیدات، به وجود آوردن شرایط مناسب برای كاهش مهاجرت و جذب استعدادها و مهاجرانی است كه كشور را ترك كردهاند. افزون بر این برای آن گروه از مهاجرانی كه قصد دارند در كشور میزبان زندگی كنند نیاز به سیاستگزاری وجود دارد تا بتوانند هم برای خود و هم برای كشور سودمند باشند. در این میان نباید نقش انجمنها و سازمانهای غیر دولتی را نادیده گرفت. در واقع جهان كنونی، در حال گذار از مجموعهای از كشورهای با دولت ملی، به شبكهای از سازمانها و انجمنها و مجموعههای مدنی است، بنابراین فكر میكنیم یكی از بهترین كارهایی كه هر دولتی میتواند بكند همچون كشورهای اسكاندیناوی، دادن امكان فعالیتهای متفاوت و آزادانه به جمعیتها و جماعتها و انجمنهای مدنی برای فعالیت و فعالیتهای مشترك با یكدیگر است و در این زمینه این انجمنها هستند كه به نظر من باید ابتكار را در دست داشته باشند. اگر شرایط آزادانه برای فعالیت وجود داشته باشد بیشك فرهنگ ملی و فرهنگهای اقلیتی هر دو حفظ و تقویت شده و به یكدیگر نیز یاری میرسانند و حتی به نظر من امكان رابطه میان مهاجران با فرهنگهای میزبان نیز بهتر خواهد شد.

 

    به عنوان مثال اگر زبان را یكی از عناصر تقویت كننده فرهنگ در نظر بگیریم، زبانی كه نسل سوم ایرانی در آمریكا با آن صحبت میكنند جه نسبتی با زبان فارسی دارد؟ (زبان فارسی معیار هم نه، همین زبان فارسی كه مثلا در مركز شهر تهران شنیده میشود).

زبان بدون هیچ شك و تردیدی مهمترین سرمایه هر فرهنگی است. بنابراین به نظر من نیاز به اقداماتی متعدد در این زمینه وجود دارد. آنچه ما پیشنهاد كردهایم و از جمله در كنگره بینالمللی جامعهشناسی كه اخیرا در سوئد برگزار شد من بر آن تاكید داشتم، پیش گرفتن یك سیاست بینالمللی كاملا جدید در قالب سیاست ارزش دادن مجدد به ترجمه و تكثر زبانی است. به عنوان مثال برای ما در عرصه علوم اجتماعی مهم این است كه به جای آن كه یك زبان واحد داشته باشد (مثل انگلیسی) كه تنها نوشتههایی كه به آن زبان وجود دارد خوانده شود و در نظر گرفته شود، اولا زبانها در سه سطح محلی (زبانهای قومی)، ملی(زبانهای سیاسی و دولتهای ملی) و بینالمللی(چندین زبان بزرگ منطقهای) در تمام نهادهای بینالمللی به رسمیت شمرده شده و شرایط مادی تبدیل آنها به یكدیگر از لحاظ فناورانه و به طور كلی فرهنگی، فراهم شود. معنی این حرف آن است كه ما نه تنها نیاز به همكاری بینالمللی هر چه بیشتر و همكاریهای بین فرهنگی هر چه بیشتر داریم، بلكه باید این همكاریها به صورت شبكهای متكثر از زبانها انجام گیرد تا هركس بتواند هویت خود و به خصوص اندیشه خود را كامل حفظ كند.

 منبع: روزنامه شرق

دوهفته نامه "هويس" شماره 80

20 مرداد 1389