کوچ ارمنیان ایران به ارمنستان

 

گایانه آبراهامیان

 

در نیمه دهه گذشته یا بیش‌تر، دیاسپورای هیچ‌كجا به اندازه دیاسپورای ایران به ارمنستان نیامده و رو به افزایش نداشته است.

وقتی ارمنستان در آگوست امسال برای یك مسابقه فوتبال میزبان ایران شد یك مفسر با اشاره به وسعت حضور ایرانی‌ها در استادیوم وازگن سركیسیان در ایروان گفت شكل این رویداد طوری بود كه گویا در تهران برگزار شده بود. زبان ایرانی خیلی عادی در پایتخت ارمنستان به گوش می‌رسد، چه در دانشگاه‌ها و چه در حیاط خانه‌ها، كه صدای شناخته شده موزیك پاپ ایرانی عصرها از پنجره‌های آن‌ها شنیده می‌شود.

عجیب است كه نه دپارتمان مهاجرت و نه دپارتمان روابط خاور میانه در وزارت دیاسپورا، تعداد ایرانی-ارمنی‌هایی كه در سال‌های اخیر در ارمنستان مستقر شده‌اند را ثبت نكرده است. با این وجود حضور آن‌ها در وجوه بسیاری از جامعه ارمنستان حس می‌شود، مخصوصا در تجارت و خدمات خوراكی. علاوه بر این، در هر بهار حداقل در سه سال گذشته مخصوصا ایروان مقصد دلخواه تعطیلات سال نو ِ ایرانی‌ برای ایرانی‌ها شده است (و نه تنها ارمنی-ایرانی‌ها).

در بهار گذشته، تقریبا 20000 نفر با اتوبوس‌های تور، وسیله‌های نقلیه خانوادگی و هواپیما از مرز عبور كردند. برای ایرانی‌ها، این كار فراری از اجبار سنت‌های اسلامی‌ست كه ایرانی‌های آزاداندیش آن را محدودیت می‌دانند. و برای تاجرهای ارمنی، این باعث رونق خرید شده است كه كسادی تجارت بعد از عید را جبران می‌كند. عموما، روابط ارمنستان-ایران از آن‌جا كه مدیریت رئیس‌جمهور ایران، محمود احمدی‌نژاد، معمولا در مغایرت با دولت‌های غربی است و هدف تحریم‌های بین‌المللی قرار گرفته است، اهمیت ژئوپلتیكی شدیدی یافته است.

ارمنستان لزوما با تلاش برای راضی نگهداشتن همه جوانب، موازنه را رعایت می‌كند تا همسایه خوبی باشد، چون  منافع خودش هم این‌طور تأمین می‌شود. از نقطه‌نظر ارمنستان، دوستی هیچ همسایه‌ای از ایران مهم‌تر نیست. حقیقتی كه جدل‌برانگیزتر هم شده است چرا كه هم‌پیمانان ثابت‌قدم ارمنستان یعنی ایالات متحده و روسیه، از لج‌بازی احمدی‌نژاد در نپذیرفتن هنجارهای عملكرد بین‌المللی خسته شده‌اند.

اجتماع ایرانی-ارمنی در ارمنستان در حالی رو به افزایش است كه تقریبا 70 تا 90 هزار نفر آن از ارمنی‌های ایران می‌آید كه نوادگان 500000 صنعت‌گر و هنرمندی هستند كه در اوائل سال 1600 توسط شاه عباس به ایران آورده شدند. در اواخر 1940، وقتی ژوزف استالین با برنامه بازگشت قوم ارمنی‌ برای ساخت موطن تازه در ارمنستان شوروی موافقت كرد، ایران (كه با ارمنستان مرز مشترك داشت) مبدأ مهم خانواده‌های علاقه مند به بازگشت شد. برنامه بازگشت به طور ناگهانی در 1948 متوقف شد اما به نظر می‌رسید برخی ایرانی-ارمنی‌ها هنوز ارمنستان را خانه خود بدانند.

چند دهه بعد، آن‌چه ممكن است با نیات میهن‌پرستانه آغاز شده بود از نظر حفظ بقا اهمیت ویژه یافت، چرا كه ایران درگیر تحولات داخلی شد كه به براندازی شاه محمدرضا پهلوی و دوران حكومت اسلامی منتهی شد.

 

خواب خوش بازگشت به وطن

در آشفتگی های اواخر 1960، خانواده هاخوِردیان در تهران، زندگی تحت رژیم شوروی را با زندگی تحت قانون یک کشور اسلامی متفاوت تشخیص دادند. انتخاب این خانواده ارمنی روشن بود. پسر خانواده، ادوارد، كه هجده‌ساله بود نزدیك به یك ماه در صف بیرون سفارت اتحاد جماهیر شوروی در تهران می‌ایستاد به این امید كه برای درخواست كوچ خانواده به ارمنستان، موافقت بگیرد.

اما از ارمنستان، نامه‌هایی كه گاه‌به‌گاه از بستگان می‌آمد چندان دلگرم‌كننده نبود: ازدواج ادیك را تبریك می‌گویم. این پیغام از عمه‌ای آمد كه بین بازگشت‌كنندگان به ارمنستان در دوره كوتاه بازگشت 1940 بود. ادیك (ادوارد) در واقع نه ازدواج كرده بود و نه تصمیم آن را داشت، اما زیر نگاه سانسورگر كا‌.گ‌.ب، عمه پیغام را این‌طور كدگذاری كرده بود و منظورش این بود كه خانواده هاخوردیان نباید تهران را ترك كنند و ادوارد باید خانواده خود را همان‌جا تشكیل دهد. اما ایران به سویی می‌رفت كه برای مسیحیان ارمنی مناسب به نظر نمی‌رسید، و در حالی كه در ارمنستان شوروی هم آن‌ها از اظهار مذهب خود منع می‌شدند اما دست‌كم در وطن خود بودند.

مانند حدود 40000 نفر دیگری كه بین 1940 تا 1970 به ارمنستان رسیدند، خانواده هاخوردیان در ماه مه 1970 از مرز ایران (و نیز از مرزهای فرهنگی و سیاسی كه دور آن‌ها بود) رد و وارد ارمنستان جمهوری سوسیالیست شوروی شدند. ادوارد كه حالا 58 ساله است و نویسنده و مترجم ادبیات فارسی، می‌گوید: بعد از زندگی در سیستمی كاملا متفاوت، خود را در واقعیتی دیگر یافتیم، واقعیتی بیگانه و غیرقابل پذیرش. او تنها از سازگاری با كوچیدن به یك جامعه سوسیالیست حرف نمی‌زند بلكه از تجربه‌ای ناآشنا و شگفت‌آور نیز می‌گوید كه در تفاوت بین جامعه ایرانی-ارمنی و ارمنی یافته است.

هاخوِردیان این‌طور به یاد می‌آورد: ما در ارمنستان با ارمنی‌ها ارتباط برقرار می‌كردیم، اما تقریبا همه‌چیز متفاوت بود؛ چه از نظر ذهنی، چه شیوه زندگی یا رژیم. مسؤولین شوروی با بدگمانی به مهاجران مغرور می‌نگریستند و ارمنی‌ها تا حدودی با تحقیر. هواداران شوروی آن‌ها را جاسوس می‌دانستند و در همان حال ارمنی‌ها آن‌ها را آخپار می‌نامیدند (مسخره كردن تلفظ خارجی‌ها از كلمه ارمنی برادر، كه آغبار است). هاخوِردیان و دیگران، دلسرد از كسانی كه انتظار می‌رفت آن‌ها را بپذیرند و پناه دهند، و ستم‌‌دیده از ساختار سیاسی كمونیستی، از رویای بازگشت به وطن با خشونت بیدار شدند.

وقتی خانواده به ارمنستان رسید، به گفته ادوارد: دست‌كم هشت‌ماه برای یك نامه منتظر می‌ماندیم و برای یك تلفن زدن باید به مسكو می‌رفتیم. این دستور بود. (یك افسر سابق كا.گ.ب كه برای این مطلب با او گفت‌وگو شد می‌گوید در طول دوره شوروی، مهاجرینی كه به جماهیر شوروی می‌آمدند در پنج سالِ اولِ كوچ‌شان اجازه نداشتند به خارج تلفن بزنند مگر از مسكو. بعد از آن، می‌توانستند از شعبه‌های محلی كا.گ.ب زنگ بزنند).

هاخوِردیان نخستین بار در 1972 وقتی با دوستانش اعلامیه‌هایی در مورد 24 آوریل آماده كرده بود و برای سالگرد نسل‌كشی ارمنیان در دوره عثمانی فراخوان داده بود، با كا.گ.ب برخوردی نزدیك داشت. ساعت پنج یك روز صبح او دستگیر شد و به دپارتمان كا.گ.ب برده شد. او می‌گوید: شوكه بودم و نمی‌فهمیدم. اگر در ایران آن روزها اجازه داشتیم در روز 24 آوریل سر كار نرویم تا برای قربانی‌ها یادبود بگیریم، چه‌طور این‌ها ما را از انجام این كار در كشور خودمان، در وطن‌مان، منع می‌كردند؟".

با وجود سختی‌هایی كه هاخوِردیان در ارمنستان با آن‌ها مواجه شده، در 1987 شانس مهاجرت به امریكا را پس می‌زند. پدر و مادر، برادرها و خواهرانش رفتند اما ادوارد و همسرش (چه خوب چه بد) در ارمنستان ماندند، جایی كه او برای نوشتن نزاع می‌كرد و اغلب نادیده گرفته می‌شد. روزنامه‌ها و مجلات كارش را نمی‌پذیرفتند. او در حالی كه آن دوره از زندگی‌اش را به عنوان دوران تجربی به یاد می‌آورد می‌گوید: نمی‌گفتند كارت بد است، بیش‌تر می‌گفتند خیلی غم‌انگیز است.

سردبیرهایی كه تحت اختیار دولت كار می‌كردند می‌خواستند بدانند چرا نوشته‌های او در چنین كشور سوسیالیست پر رونقی كه مردم آن از زندگی لذت می‌برند این قدر بدبینانه است. هاخوِردیان با این كه هیچ امیدی نداشت كارهایش چاپ شود، به نوشتن و ترجمه بهترین آثار ادبیات فارسی ادامه داد. در 1988 سال‌های سكوت شكسته شد، یعنی زمانی كه برای اولین بار مجله ادبی گارون (بهار) ترجمه هاخوردیان از آثار نویسنده ایرانی، فروغ فرخ‌زاد، را چاپ كرد. مطلبی كه واكنش‌های وسیعی داشت.

هاخوردیان در اجمیادزین مستقر بود و به عنوان یك مترجم ادبی در گمنامی زندگی‌ می‌كرد و در تنهایی و انزوا به گذشته می‌نگریست. او می‌گوید نه از ترك ایران پشیمان است و نه از رد كردن شانس مهاجرت به امریكا. تمام زندگی‌ام در این‌جا طوری بوده كه نشان می‌دهد من به این‌جا تعلق داشته‌ام. او این را در حالی می‌گوید كه آگاه است برای به دست آوردن حق تعلق به این‌جا چالشی غیرمنتظره داشته است. استقلال ارمنستان فرصت‌های زیادی برای هاخوردیان فراهم كرد كه بسیار به انتظار آن نشسته بود، در خلال حمایت سفارت ایران در ارمنستان، كتاب‌های زیادی از نویسنده‌های ایرانی توسط هاخوِردیان به ارمنی ترجمه می‌شد. بهترین كارش در 2006 بیرون آمد كه ترجمه قرآن به ارمنی بود. او می‌گوید: شاید باور نكنید، اما من از هر روزِ بودنم در ارمنستان لذت می‌برم. این شوقی وصف‌ناپذیر و متفاوت است و من مطمئنم هركسی یك روز آن را حس می‌كند.

 

كوه آرارات و دو درخت سپیدار

نایری مِلكُمیانِ سی‌ساله با شوقی كودكانه روزی را به یاد می‌آورد كه پاسپورت سیتیزنی جمهوری ارمنستان را دریافت كرد. روزی كه معمولا برای اغلب ارمنی‌های بومی به عنوان یك كار اداری عادی فرض می‌شود، برای نایری به‌یاد‌ماندنی‌ترین روز زندگی‌اش شده است. نایری می‌گوید بعد از تأخیرهایی كه در سال 2009 یك ماه طول كشید، یك كارگر دپارتمان پاسپورت و ویزا بعد از این كه كاغذ‌ها را پر كرد و نوشت كه نایری شهروند ایران و بریتانیا بوده با تمسخر پرسید: "شما سیتیزنیِ جمهوری ارمنستان را برای چه می‌خواهید؟". نایری كه از این سوال عصبانی شده بود جواب داد: "اگر هنوز این را نفهمیده‌ای هیچ‌وقت هم نمی‌فهمی". نایری می‌گوید: "من دو پاسپورت داشتم ولی هیچ‌كدام نشان نمی‌داد یك ارمنی هستم. یكی من را ایرانی معرفی می‌كند و دیگری بریتانیایی. ارمنی بودنم كجا بود؟ 17سال بود در ارمنستان زندگی می‌كردم و به زبان ارمنی حرف می‌زدم اما قانونا ارمنی نبودم. وقتی پاسپورت را برای امضا به من دادند برای چند دقیقه نتوانستم با احساساتم مقابله كنم و دستم می‌لرزید. كارمند می‌خندید و نمی‌توانست بفهمد این زن چرا این‌قدر احساساتی شده".

نایری و خانواده بزرگش حس می‌كنند با تحمل كردن تمام سختی‌های یك دولت تازه به استقلال رسیده، سال‌های كمبودهای شدید برق و گرما در زمستان‌‌های سرد، و صف‌های نان و سوخت، حق سیتیزنی ارمنستان  را به دست آورده‌اند.

خانواده ملكمیان از ارمنی‌های نادر دیاسپورا هستند كه بلافاصله بعد از اعلام استقلال ارمنستان در 1991 به این‌جا آمدند. "همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. حتی جای بحث هم نداشت. اگر ارمنستان قرار بود مستقل باشد ما دیگر در یك كشور دیگر كاری نداشتیم". پدر نایری، نورایر ملكمیان، زاده ایران و درس‌خوانده در بریتانیا، و مادر نایری، نانیك تِرهاروتیونیان، زاده سوریه و بزرگ شده در بریتانیا، حتی پیش از آن كه ازدواج كنند تصمیم گرفته بودند وقتی ارمنستان مستقل شد آن‌جا زندگی كنند. نایری می‌گوید: "من اصلا نمی‌فهمیدم، اما پدر و مادرم كاملا آگاه بودند كه به چه‌جور جایی می‌روند. آن‌ها می دانستند آسان نخواهد بود، اما رفتن تنها چیزی بود كه به آن مطمئن بودند، و انتخاب دیگری وجود نداشت".

این تصمیم، بستگان و دوستان آن‌ها در تهران را متعجب و عصبانی كرد. نایری می‌گوید: "مادربزرگم گریه می‌كرد كه: كجا می‌رین؟ اون‌جا جنگه. همه می‌خوان فرار كنن فقط شما می‌خوان برین اونجا. این‌ها چیزاهایی بود كه تمام روز می‌شنیدیم اما پدر و مادرم بسیار قاطع بودند". نانیك تِرهاروتیونیان با چهار دخترش كه یكی از آن‌ها نایری یازده ساله بود و جوان‌ترین آن‌ها گایانه سه‌ساله، در اكتبر 1991 از ایران كوچ كردند.

بعد از سفری چندروزه با اتوبوس، به تركیه رسیدند و از آن‌جا با راه‌آهن كارس-گیومری به ارمنستان آمدند. نایری با یادآوری این كه دردناك‌ترین حقیقت برایش این بود كه به عنوان ارمنی پذیرفته نمی‌شدند می‌گوید: "همه‌چیز برایم عجیب بود. زبان یكسان به نظر می‌رسید، اما عجیب بود چون كلمات روسی زیادی در مكالمه تركیب شده بود. همكلاسی‌هایم خیلی متعجب بودند كه من روسی حرف نمی‌زنم و حتی می‌پرسیدند كه آیا واقعا یك ارمنی هستم یا مسلمان. آن‌ها می‌پرسیدند: اگر ارمنی هستی پس چرا در ایران زندگی می‌كردی؟ خلاصه سیلی از سؤال‌ها وجود داشت كه جواب بیش‌تر آن‌ها را خودم هم نمی‌دانستم".

آن‌ها مانند غریبه‌ها رفتار می‌كردند اما چون ارمنی بودند می‌خواستند حق ادعا بر آن مكان را داشته باشند. او می‌گوید: وقتی در ایران در میان خارجی‌ها زندگی می‌كردیم، پدر و مادرم همیشه می‌گفتند كه ما ارمنی هستیم و مثل ایرانی‌ها نیستیم. و بعد وقتی به وطن‌مان برگشتیم ناگهان ایرانی نامیده شدیم. این ضربه بزرگی بود.

یك دهه بعد، آن‌ها توانستند با حمایت دوستان و همكاران یك كارخانه تولید محصولات بهداشتی خانم‌ها راه بیندازند، كه 30 نفر در آن كار می‌كنند. نایری می‌گوید: در كار ما پدرم با جنبه‌های بد ذهنیت جامعه روبه‌رو شد؛ كه جنس خارجی بخرید حتی اگر تولید داخل به همان خوبی یا حتی بهتر باشد. این عجیب نیست، اما دلسردت می‌كند. اگر اقتصاد كشورت آن‌قدر توسعه یافته كه نیازی به حمایت ندارد مشكلی نیست، اما وقتی بودجه تركیه را با خرید آن تولیدات خارجی تأمین می‌كنی این غیر قابل قبول است.

نایری اضافه می‌كند كه خیلی از اهالی دیاسپورا ارمنستان را به چشم هدیه‌ای در حباب شیشه ای می‌بینند، كه یعنی چیزی كه ایده‌آل و تك و محافظت شده است. اما بعد وقتی واقعیت را درمی‌یابند، افسرده می‌شوند. وطن شما فقط كوه آرارات و دو درخت سپیدار نیست. او این حرف را با اشاره به تصویر ارمنستانِ ایده‌آلیزه شده در نقاشی‌ها می‌گوید كه كوه دو سرِ مقدس را در پس‌زمینه‌ و خیابانی با درخت‌های سپیدار را در پیش‌زمینه نشان می‌دهند.

 

امن‌ترین مكان

برای بسیاری از ارمنی‌های پایتخت ارمنستان، جست‌وجو برای غذای قابل اعتماد ایرانی، به رستوران هنریك ناواساردیان ختم می‌شود؛ رستوران آریا. هر وقت ایرانی-ارمنی‌ها هوس طعمی از گذشته‌ را داشته باشند به آریا می‌روند. و وقتی توریست‌های ایرانی بسیاری كه به ایروان می‌آیند هوس طعم خانه می‌كنند، به آن‌ها گفته می‌شود كه آریا جایی‌ست كه باید بروند. ناواساردیان، كاسب 44ساله كه در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده، اولین بار در 1993 ارمنستان را دیده است.

خانواده او در سال 2000 تصمیم گرفت از تهران به ایروان كوچ كند. بیش‌تر به خاطر این كه پسرش اِروین كه حالا پانزده‌ساله است و بعد از او ادیتای شش‌ساله، بتوانند در ارمنستان به مدرسه بروند. اوائل سخت بود. همسر 43 ساله ناواساردیان، آرمینه دَرسبیدیان، به یاد می‌آورد كه اولین تجربه تلخش در ارمنستان را زمانی داشته كه در یك جلسه اولیا در مدرسه شركت كرده و یكی از والدین گفته است: "از این ایرانی پول بگیرید، او از مملكت شاه آمده، پول‌دار است". درسبیدیان می‌گوید: "خیلی توهین‌آمیز بود. با گریه به خانه رفتم چون فكر كرده بودم ما به این‌جا آمده‌ایم كه با ارمنی‌ها زندگی كنیم، ولی غریبه خوانده می‌شدیم. مردم به دیدن ما بازگشت‌كننده‌ها عادت نمی‌كردند".

در 1990 ناواساردیان وارد تجارت ایران-ارمنستان شد، اما بعد از تغییر مكان زندگی، تصمیم گرفت كسب‌وكاری مطمئن‌تر راه بیندازد. اولین رستورانش را در 2004 باز كرد كه نزدیك كاسكاد در مركز شهر ایروان بود. از خیلی پیش، به یك نام برای رستوران فكر می‌كرد؛ آریا، كه از نام قوم آریایی گرفته شده. در سال 2009 دومین رستوران خود را كه شیك‌تر و به‌روزتر بود نزدیك میدان اپرا باز كرد، كنار یك كلوپ شبانه معروف به نام آسترال. او می‌گوید: "در كار رستوران سعی كردم بفهمم چه كارهایی را در ایران نمی‌توانستم انجام دهم. من همیشه صدای خوبی برای آواز خواندن داشتم اما اگر در رستورانی در ایران می‌خواندم ممکن بود شلاق بخورم. این‌جا برای مهمانانم می‌خوانم، آن‌ها لذت می‌برند و من هم همین‌طور.

برای ناواساردیان كه در آپارتمانی معمولی در منطقه شمالی پایتخت، آرابكیر، زندگی می‌كند كارش بیش‌تر وسیله‌ای‌ست برای نشان دادن میهمان‌نوازی ارمنی‌ها به خارجی‌ها. او می‌گوید: "هر كاری بتوانم می‌كنم تا مردم با نارضایتی از ارمنستان نروند، مخصوصا وقتی ایرانی‌ها در آوریل برای جشن نوروز می‌آیند و خیلی از آن‌ها در رستوران من میهمانی می‌گیرند". ناواساردیان حتی گوشتی كه بر اساس قانون اسلام تهیه شده را می‌خرد تا به سنت‌های مذهبی مهمانانش احترام بگذارد. او می‌گوید: "اگر آن‌ها از من و دیگران راضی باشند باز هم به این‌جا خواهند آمد و این به نفع ما خواهد بود. و همین‌طور به نفع دولت و جامعه ما. و اگر دولت كمی به فكر شهروندانش باشد هیچ‌كس این كشور را ترك نخواهد كرد، این‌جا امن‌ترین مكان برای ما ارمنی‌هاست".

ترجمه: نسیم نجفی

منبع: www.armenianow.com

دوهفته نامه "هويس" شماره 91

6 بهمن 1389