دولت امپراتوری و رعایای ارمنی آن


ارامنه آناتولی درك می كردند كه مردمانی تحت سلطه اند. كه عنصر حاكم، تركی و اسلامی است، و این كه حتی آن گروه از هموطنان آن ها كه در جامعه موفقیتی به دست می آوردند و به مراتب دولتی دست میی افتند، برای این كه بتوانند ترقی كنند ناچار بودند یك نوع كارآیی فرهنگی با رنگ وبوی عثمانی را نزد خود پرورش دهند. كلیسای ارمنی، كه خود به طرز نهادین به نظام حكومتی عثمانی پیوند خورده بود، معمولا مردم را به پذیرش بختی كه نصیب ارامنه شده بود و فرمان برداری از حاكمان و فرادستان، چه ارمنی و چه مسلمان، موعظه می كرد. كلیسای ارمنی با هرگونه شورش و طغیان مخالف بود. با این همه، روحانیون ارمنی، با این كه به نظام ستمگری كه مردم تحت آن زندگی می كردند مشروعیت می بخشیدند، بر بار سنگینی كه بر دوش مردم بود آگاهی داشتند.
هرچند پیش از حكومت سلیمان باشكوه (66-1520) غیرمسلمانان به مناصب بالا و بانفوذ در سلسله مراتب قدرت دسترسی داشتند، در سده های بعد، دین به اصلی ترین ملاك تفاوت بدل شد. و تفاوت تنها افقی نبود، عمودی هم بود. غیرمسلمان دیگر اجازه حمل سلاح را نداشتند. آن ها به مشاغلی گماشته می شدند كه پست تر از كارهایی بود كه مؤمنان به آن ها اشتغال می ورزیدند؛ مشاغلی چون دباغی، شراب سازی، صرافی، و اخته كردن برده ها. غیرمسلمانان ناچار بودن وقتی مسلمانی نزدیك می شود، از اسب پیاده شوند. همان طور كه جای دیگری نوشته ام:
ارمنی ها و ترك ها تحت مناسباتی نابرابر، مناسبات فرمان روایی و فرمان برداری، در كنار هم می زیستند؛ مسلمانان در بالا و غیرمسلمانان در پایین. نفس قدرت، و اعتماد به نفس مسلمانان حاكم، طی قرن ها باعث تداوم نوعی الگوی رفتار اجتماعی در ارامنه شده بود كه در تسلیم و رضا، انفعال، فرمان برداری از صاحبان اقتدار، و نیاز به عمل كردن به شیوه هایی كه به نحوی حساب شده، انحرافی و پنهان کارانه بودند. به سبب همین فرمان برداری بود كه ارامنه به عنوان میلّت وفادار مشهور شدند، آن هم در روزگاری كه یونانی ها و اسلاوهای امپراتوری با اقدام به عمل انقلابی در پی رهایی خود بودند. بر خلاف آن ها، ارمنی ها در چارچوب نظام امپراتوری كار می كردند و بدون این كه صداشان در بیاید به فشارهای نظام اداری مسلمانان گردن می نهادند. اوضاع تا نیمه دوم سده نوزدهم به این منوال بود13.
برای بسیاری از نویسندگان ارمنی دو سده اخیر، تمامی تاریخ ارامنه، تاریخ پیدایش و شكل گیری یك ملّت است و شكل های قدیمی تر هویت جمعی معمولاً در قالب مفهوم ملّت درك می شوند. با وجود این، اگر چیزی را كه اریك جی. هابزباوم پروتوناسیونالیسم نام داده است جدی بگیریم، نباید با دمیدن مفاهیم مدرن، باعث تورم درك های قدیمیتر از جامعه شویم. از متون سده پنجم پیداست كه ارامنه خود را یك جامعه مسیحی خاص می دانستند، با كلیسای مخصوص به خودشان كه از تشكیلات كلیسایی با مركزیت قسطنطنیه جدا بود. طی یك هزاره، ارمنستان دولت واحدی نبود. خاندان های ارمنی با هم می جنگیدند و با عرب ها، یونانی ها، ترك ها، یا ایرانی ها، گاهی حتی علیه خاندان های ارمنی دیگر، متحد می شدند. مفهوم وفاداری، وفاداری به این یا آن خاندان یا دودمان اشرافی بود (ناخارارنر). هیچ یك از دولت های ارمنی شامل همه ارمنی ها یا همه ارمنستان نمی شد، مگر برای دوره هایی بسیار كوتاه. گاهی پیش می آمد كه ارمنی ها ترجیح می دادند با یونانی ها، رومی ها، ایرانی ها، یا مسلمانان، علیه ارامنه دیگر متحد شوند. چیزی كه این مردمان پراكنده و متفرق را به هم پیوند می داد نزدیكی مذهبی و زبانی بود تا مناسبات سیاسی، و البته خاطره موجودیت سیاسی مستقل ارامنه و افتخارات گذشته كه توسط وقایع نگاران روحانی در یك سنت متن نویسی غنی كه موجب رشك همسایه های ارامنه مانند گرجی های بود و گاه آن ها را به تقلید می كشاند. سنت ادبی در دوره بعد از تهاجم و استقرار سلجوقی ها، مغول ها و عثمانی ها، پاره پاره تر شد و وقتی آخرین دولت قابل توجه ارمنی در سال 1375 سقوط كرد، كلیسا به كانون اصلی هویت یابی و حفظ خویش بدل شد.
در اوائل تاریخ مدرن، برخی از رهبران باانرژی كلیسای ارمنی هر از گاهی كوشیدند با مسافرت به پایتخت های غربی، رهبران كشورهای اروپایی را به آغاز جنگی صلیبی برای نجات ارامنه مسیحی از یوغ فرمان روایان مسلمان مانند ترك ها و ایرانی ها ترغیب كنند، امّا نتیجه ای نگرفتند. سفرهای این هیأت های دیپلماتیك كلیسایی به رم، به دربارهای دولت های آلمان، فرانسه و روسیه توسط نویسندگان متأخر در یك روایت بزرگ نهضت آزادی خواهی گنجانده شده است. و در تاریخ نگاری شوروی، كوشش های ملیكِ قره باغ (حاکم قره باغ) یا آزادی خواهِ خودمنصوبِ اسراییل اُری، جزئی از یك گرایش روسی به حساب می آیند، مفهومی كه در نهایت در خدمت توجیه فتح نهایی ارمنستان شرقی (ارمنستان ایران) و جای گرفتن ارمنستان قفقاز در چارچوب اتحاد جمهوری های شوروی عمل می كرد. بیش تر فعالیت های آزادی خواهانه از جانب ارامنه دیاسپورا انجام می گرفت؛ بازرگانان ایرانی، اروپایی و هندی كه به اعاده یك دولت ارمنی علاقه مند بودند. گروه تجار ارمنی فعال در شهر مدرس هندوستان، شبنامه های سیاسی می نوشتند و گناه اوضاع اسف بار ارامنه از را از گذشته گناه آلود خود بر می داشتند و بر دوش استبداد فرمان روایان خارجی می انداختند. ماجراجویی به نام هوسپ اِمین، كه برای جلب علاقه اروپاییان به مسأله ارمنی سفرهای متعددی كرد، روحانیون ارمنی را به خاطر موعظه به بردباری و رضا و پذیرش انفعالی حكومت مسلمانان محكوم می كرد. امّا نكته ای كه در نگارش تاریخ این كوشش ها نادیده گرفته می شود طبیعت پراكنده آن هاست، نبود یا شكنندگی ارتباط بین آن ها، و انگیزه ها و آمال متفاوت بازیگران این صحنه كه همه در قالب یك جنبش یكدست و منسجم به هم فشرده می شوند14.
پیش از سده نوزدهم، ارامنه عمدتا به سبب دین و كلیسای واحد با هم پیوند داشتند و این ها حس یك دولت باستانی و گذشته ی افتخارآمیزِ از كف رفته را در میان آن ها دامن می زد. در واقع آن ها یك جامعه قومی-دینی متفرق بودند بین سه امپراتوری همسایه و حتی فراتر از آن در كشورهای دورتری كه منافع تجاری و فشارهای سیاسی و اجتماعی زادگاه شان، آن ها را به آن جا كشانده بود. ارمنی ها بیش تر متفرق بودند تا متحد؛ سیاست ها، فاصله ها، لهجه ها، و اختلافات طبقاتی آن ها را از هم جدا می كرد. با وجود این، نخبه گان روحانی و سنت تاریخ نگاری و ادبی، می كوشیدند یك هویت جمعی برای ارامنه خلق كنند، دركی در زمینه تمایز آن ها از همسایگان خود و از جوامع مذهبی و زبانی متفاوت. ما در این باره كه ارامنه معمولی امپراتوری عثمانی كه بسیاری از آن ها به تركی حرف می زدند و نه ارمنی، درباره هویت خود چه احساسی داشتند چیز زیادی نمی دانیم، امّا این را می دانیم كه روحانیت ارمنی و رهبری سوداگر ارامنه در امپراتوری عثمانی، مردم را به حفظ دین ارمنی، به یاد داشتن گذشته پرشكوه و همینطور فرمان برداری از حاكمانی كه خداوند بر آن ها گماشته است دعوت می كردند. تمایز دینی نقش بنیادینی برای فرهنگ و هویت داشت، امّا چنین به نظر می آید كه هویت های محلی، و حس مكان و اهلیت نیز برای ارامنه بسیار مهم بودند.
گذار از یك هویت قومی-دینی به یك هویت قومی- ملّی، روندی طولانی و تدریجی بود. در این جا به جای بازگویی تاریخ ملی گرایی ارمنی، همین قدر كفایت می كند كه به عوامل اصلی كه به تعریف جدید از ارامنه كمك كردند اشاره كنیم. مرزهای بین مسلمانان و غیرمسلمانان در نظام ملیت ها هم وجود داشت، امّا مرزهای ملّت دقیقا بر مرزهای قومی-زبانی منطبق نبودند. اِرمِنی میلّت، برای نمونه، تنها شامل ارامنه تابع كلیسای ملّی (اپاسلیك) نمی شد، بلكه قبطی ها، چالدیان ها، اتیوپیایی ها، ژاكوبین های سوری، و دیگران را نیز در بر می گرفت. از سوی دیگر ارامنه كاتولیك و پروتستان در اوائل سده نوزدهم صاحب ملّیت های مستقل خود شدند. حتی وقتی ارامنه به مرور زمان مفاهیم ملّی را وام گرفتند و آن ها را با تمایزات دینی خود درآمیختند، دین همچنان به عنوان یك نشان رسمی اصلی تفاوت باقی ماند.
ملی گرایی ارمنی در دیاسپورا زاده شد، در جاهای دورافتاده ای مانند مدرس، جایی كه نخستین روزنامه ارمنی زبان در پایان سده هجدهم منتشر شد. و ونیز، جایی كه پدران مخیتاریست كاتولیك كتاب های تاریخ سده های میانه ارامنه را احیا كردند و خود نگارش تاریخ های نوینی را سفارش دادند. احیاگران ادبی و فرهنگی اواخر سده هجدهم و اوایل سده نوزدهم، مخصوصا راهبان مخیتاریست، خود را در كار پرورش روحیه ملّی از راه تقویت و گسترش زبان ارمنی می دانستند. پدر قِوُند آلیشان، كه خود هرگز به ارمنستان تاریخی قدم نگذاشته بود، در مدح چشم اندازهای كلیساهای مخروب های كه باید به بیداری ملّی در ارامنه كمك می كردند قلم فرسایی كرد. امّا این نسل از معلمان دینی، با وجود تبلیغ روشن گری و به عاریه گرفتن مفهوم ملّت از غرب، به جنبه های رادیكال تر و دموكراتیك تر ملّی گرایی غربی و ملّی گرایی اروپای شرقی نزدیك نشدند. هرچند رسالت مخیتاریست ها احیای معنوی بود، كوشش های آن ها برای جلب ارامنه به مذهب كاتولیك از سوی دولت و ملیت به ناكامی كشیده شد. سلطان عثمانی و پاتریارك ارمنی در دهه 1820 برای سركوب كاتولیك های ارمنی با هم همكاری كردند، و تنها بعد از شكست ویران گر عثمانی ها در ناوارینو (1827) و مصالحه عثمانی با فرانسه در پی آن بود كه سلطان با شكل گیری یك ملّیت كاتولیك موافقت كرد. نكته جالب این كه مخیتاریست ها به كسانی الهام بخشیدند و حتی آن ها را آموزش دادند كه بعدها به نخستین ملّی گراهای غیرمذهبی ارمنی و بعضی از آن ها به مخالفان سرسخت اقتدار روحانیت بدل شدند15. نفس این امكان كه كاتولیك یا پروتستان و در عین حال ارمنی باشی، نوعی مرزبندی انتقادی بین ملّت و مذهب به وجود می آورد. مخیتار، بنیان  گذار فرقه، ظاهراً چنین گفته است كه من نه ملیت خود را فدای مذهبم می كنم و نه مذهبم را فدای ملیّتم. امّا همین اظهارنظر خود تمایزی بین این دو قائل می شود16. بحث ارتباط (یا عدم ارتباط) دقیق مذهب و ملیت، سنگ بنایی شد كه روحانیون و روشن فكران غیرمذهبی بر بنیان آن بر سر ماهیت هویت ارمنی، به مجادله پرداختند.
تصویر جدیدی كه فعالان سیاسی در دیاسپورا از جامعه ارمنی ترسیم می كردند با شكل ها و نهادهای جدیدی كه در زندگی ارامنه ی ساكن شهرهای بزرگ امپراتوری عثمانی، مخصوصا استانبول در حال پیدایش بود همخوانی داشت. با ورود تولید و مبادله سرمایه داری به امپراتوری، ملیّت های مختلف (و حتی بخش های درون ملّیت ها) از امكانات اقتصادی جدیدی كه گشوده شده بود به شیوه ناموزونی بهره مند شدند (یا زیان دیدند). با توجه به این كه یونانی ها به شورش گری مشهور بودند و نمی توانستند مورد اعتماد باشند (و در ضمن در سال 1821 دیگر صاحب دولت مستقل خود شدند)، عثمانی ها به ارامنه به عنوان میلّت وفادار تمایل بیش تری داشتند. در نیمه نخست سده نوزدهم ارامنه شهرنشین از روابط خوب خود با باب عالی (دربار عثمانی) ثروت های بزرگی اندوختند. صراف ها، وام دهندگان و بانك داران كه تأمین مالی نظام کشاورزی مالیاتی را به عهده داشتند، در كنار اصنافِ كم تر متمول، صنعت كاران و كسبه شهری، ثروتی اندوختند و از محل آن به بنای بیمارستان ها، مدارس و انجمن های خیریه كمك كردند. وقتی در بافت جامعه ارمنی، تنش هایی بین ثروتمندان و اقشارِ نه چندان ثروتمند به وجود آمد و آرامش پایتخت عثمانی به مخاطره افتاد، سلطان با اكراه به خواست چهره های سرشناس ارمنی تن داد و یك قانون اساسی برای تنظیم امور داخلی ملیت ارمنی به آن ها اعطا كرد. با استقرار ارامنه ثروتمند در گالاتا و دیگر محله های جداگانه استانبول، اتخاذ شیوه های زندگی اروپایی از سوی آن ها، و با برقراری روابط بین آن ها و دولت های خارجی و حتی قرار گرفتن آن ها تحت حمایت آن دولت ها، هویت جامعه ارمنی و خودكفایی آن افزایش یافت. آن ها نخستین روزنامه امپراتوری را منتشر كردند، فرزندان خود را برای تحصیلات عالی و تخصصی به خارج از كشور می فرستادند، و به نحوی آشكار از نظر جمعیتی و سیاسی از حاكمان مسلمان فاصله گرفتند [پیش افتادند]. ارامنه، ضراب خانه امپراتوری را اداره می كردند، استاد معمار سلطان ارمنی بود و آن ها اداره مكاتبات خارجی حكومت را هم به دست داشتند. امّا ارامنه عثمانی، با وجود همه این موفقیت های چشم گیر، قربانی مناسبات نابرابر امپراتوری هم بودند و همین طور قربانی سوءظن ها و شكهای دیگری كه چون باور به امكان حفظ تركیب ملّیت های به شیوه امپراتوری عثمانی دچار فرسایش شد ــ تركیبی كه تعهد رسمی به رعایت برابری به آن وابسته بود ــ رو به فزونی نهادند 17.
ملّی شدن ارامنه نه در انزوا و نه عمدتاً از درون، بلكه در پیوند با، و در واكنش به گفتمان های در حال رشد لیبرالیسم و ملّت در اروپا و ملّیگرایی های سایر مردمان، مهم تر از همه یونانی ها و فرانسوی ها، اتفاق افتاد. جنبش های ملّی گرایانه مردم بالكان، در كنار تهاجم قدرت های امپریالیست اروپایی به عثمانی و شكست های آن، به احساس عمومی زوال امپراتوری عثمانی دامن زد و این اوضاع به نوبه خود باعث شد دیوان سالارهای غرب گرای امپراتوری بكوشند نظام را اصلاح كنند، و مسیحی های اروپایی شده، به جدا شدن از امپراتوری و در مورد ارامنه به تقاضای اصلاحات داخلی در راستای لیبرالیسم بیش تر در اداره امور داخلی خود، گرایش پیدا كنند. دیدگاهی وجود داشت كه امپراتوری عثمانی عقب مانده، بیمار و در آستانه سقوط است، چون قدرتی پیشاصنعتی است كه نمی تواند در عصر رقابت های سخت بین المللی دوام بیاورد، و خلاصه امپراتوریای است كه قربانی امپریالیسم غرب شده است. و این دیدگاهی بود كه بسیاری از كسانی كه در قدرت بودند و كسانی كه تحت حكومت آن ها بودند، در آن شریك بودند.
خوشبختانه، برای مردمی پراكنده كه با سه امپراتوری قدرتمند طرف بودند، ملّی گرایی بسیاری از اندیشمندان ارمنی، عمدتا ملّی گرایی ارضی نبود. نه روحانیون، و نه محافظه كاران قدرتمند پایتخت، كه از موقعیت ممتاز خود در جامعه عثمانی و نزدیكی به حكومت سود می بردند، علاقه ای به تأسیس یك ملّت ارضی نداشتند. در سطح گسترده تر، رهبران ارامنه تركیه به اصلاحات از بالا امید بسته بودند و از دولت خیرخواه خود سخن می گفتند. تا اواخر دهه 1870، معنی ملّت برای ارامنه عثمانی هنوز عمدتاً جامعه ای قومی-دینی بود كه نیاز داشت در چارچوب امپراتوری برای بهبود شرایط دشوار زندگی خود تلاش كند. ارامنه لیبرال، تحت تأثیر فعالیت های اصلاح طلبان تنظیمات و نظریه پردازان عثمانی گرایی، مدام به باب عالی عرض حال می دادند و آن را تحت فشار می گذاشتند و حتی گاهی می كوشیدند حمایت خارجی ها را برای اصلاحات جلب كنند18.
برای ارامنه عثمانی شكاف بزرگ درون ملیت، بین جامعه ارامنه قسطنطنیه و و توده ارامنه ای بود كه در ولایات غربی زندگی می كردند، و بیش تر دهقان، خرده صنعت كار و خرده كسبه بودند. ارامنه ثروتمند پایتخت هم بر پاتریارك نفوذ داشتند و هم مجمع ملّی را كه جنبه های بخصوصی از زندگی ملیت را اداره می كرد در اختیار داشتند، در حالی كه ولایات اصولا نماینده ای در این نهادها نداشتند. یكی از گلایه هایی كه از شرق به گوش می رسید این بود كه ارامنه قسطنطنیه به تعهدات خود در زمینه رسیدگی به لایه های پست اجتماع عمل نمی كنند. این گونه نارضایتی از مركز به طور خاص در فعالیت های مگردیچ خریمیان مشهور به هایریك (پدر كوچك) در شهر وان، ارمنی ترین شهر آناتولی شرقی، به چشم می آید. خریمیان هایریك در سال 1858 مجلهای منتشر می كرد به نام آرتزیو واسپوراكانی (عقاب واسپوراكان [واسپوراكان نام قدیمی منطقه وان بود]) و در آن از رنج های مردم حوزه سخن می گفت و به نحوی مبهم موضوع دفاع ارامنه از خود را پیش می كشید. در سال های 73-1869 او پاتریارك قسطنطنیه بود و چون می خواست تعداد نمایندگان ولایات شرقی را در مجمع ملّی ارامنه افزایش دهد با مخالفت نیروهای محافظه كار در میان ارامنه پایتخت روبه رو شد. این روحانی مبارز در سال 1871 گزارشی برای باب عالی فرستاد و در آن ستم هایی را كه مقامات محلی در حق ارمنی ها می كنند برشمرد. توصیه او این بود كه همسو با اصلاحات تنظیمات، نقش مقامات مركزی در ولایات افزایش یابد، روندهای قضایی عقلانی شوند، و رفتار برابر و تحمل آداب دینی تضمین شود. هرچند چهره های شاخص لیبرال ارمنی مانند گریگور اُدیان كه زمانی مشاور مدحت پاشا بود و ریاست مجمع ملی ارامنه را به عهده داشت از خریمیان هایریك حمایت می كردند، او نه توانست بر اكراه دربار عثمانی به انجام اصلاحات در ولایات فایق شود، و نه بر بی تفاوتی ارامنه محافظه كار نسبت به ارامنه ولایات شرقی. در سال 1873 او از مقام پاتریاركی استعفا داد.
با به قدرت رسیدن عبدالحمید دوم (1909-1876)، كنار گذاشتن قانون اساسی عثمانی از سوی او در سال 1876، جنگ روسیه و عثمانی در سال 1877، و چرخش به سوی سیاست های پان اسلامیستی كه مستلزم سركوب ارامنه بود، دورنمای ارامنه در امپراتوری عثمانی از بنیاد تغییر كرد. با شكل گیری یك گفتمان ملّی ارمنی، عناصر رادیكال تر و لیبرال تر توجه خود را به ولایات ارمنی نشین شرق آناتولی و اختناق و فقری كه دهقانان ارمنی در آن نواحی از آن رنج می بردند متمركز كردند. بین نویسندگان ارمنی یك جور حس سرزمین پدری رشد كرد و میان ملّت دوستی (آزگاسیروتیون) كه بر فرض وجود ملّتی فراتر از مرزهای ارضی محدود، متكی بود، با وطن دوستی (هایرناسیریوتیون) كه بر مردمی كه در ارمنستان زندگی می كردند تأكید داشت، تمایزی پیدا شد. مردانی مانند اسقف گارگین سروانتسیانتس، كه زمانی دراز از دوری ارامنه قسطنطنیه از سرزمین پدری می نالید، و آرسن توخماكیان، كه بعدها به انقلاب روی آورد، ارامنه ساكن اراضی ارمنستان تاریخی را می ستودند كه ایمان خود را حفظ كرده و به خاطر آن رنج كشیده بودند.19 روشن فكران ارمنی كه غرق در ملّی گرایی پوپولیستی بودند و روزبه روز بیش تر توجه خود را به دهقانان آناتولی شرقی متمركز می كردند، تحت عنوان حركتی كه به جنبشِ به سوی ارمنستان شناخته شد، به عنوان معلم به شرق سفر می كردند. واكنش حكومت جابه جایی معلم های بانفوذ مانند مگردیچ پورتوگالیان در شهر وان و مارتیروس ساریان در شهر موش، از زادگاه شان و تبعید خریمیان هایریك به اورشلیم بود.
مقامات ترك به طور روزافزون هرگونه تجلی احیا یا مقاومت فرهنگی را، هر اندازه شخصی و موضعی، به عنوان اقدامی در راستای قیام ملّی تفسیر می كردند. حكومت عثمانی اختیارات مجمع ملّی ارامنه را محدود كرد، و تنها تقریرها (عریضه ها)یی را می پذیرفت كه به مسائل مربوط به كلیساها و دیرها مربوط می شدند. دولت همه شكل های بیان ملّی را ممنوع كرد، به كار بردن لفظ هایاستان (به معنی ارمنستان) را در نشریات، و همین طور فروش و مالكیت تصویر آخرین شاه ارمنی، لِوُن چهارم را كه تاج و تختش را در سال 1375 از دست داده بود، قدغن كرد. به تدریج مقامات ترك ارامنه را نه به عنوان میلّت وفادار بلكه چون عناصری نافرمان، خراب كار، و بیگانه می دیدند كه با نیروهای خارجی همنوایی می كردند. روحانیت محافظه  كار مسلمان، كه مدّت ها بود در میان ترك ها از جانب دیوان سالاران اصلاح طلب فرانسوی مآب به عقب رانده شده بودند، با دیدن قدرت و ثروت چهره های ارمنی برجسته استانبول و بازرگانانی كه در محله های اروپایی مانند پایتخت مانند گالاتا زندگی  می كردند و به شیوه زیست غربی تظاهر می كردند و حمایت اروپاییان را می پذیرفتند، احساس تحقیر می كردند.
هرچند اكثریت قریب به اتفاق رهبران ارمنی مایل بودند که در چارچوب نظام عثمانی كار كنند، در موارد منفردی آن ها دست به دامن روس ها و انگلیسی ها شدند. در سال 1872 بازرگانان وان خواهان این شدند كه دولت روسیه برای تضمین امنیت راه های تجاری و حمایت از دین، زندگی، و مال مردم مسیحی پایمال شده واسپوراكان كنسولی به شهر آن ها اعزام كند20. شش سال بعد، بعد از جنگ با روسیه، پاتریارك نرسس وارژاپتیان در سن استفانو با روس ها تماس برقرار كرد و خریمیان را به برلین فرستاد تا خواست های ارامنه را در برابر قدرت های بزرگ مطرح كند. وقتی روس ها تحت فشار اروپا ناچار شدند از درخواست های خود از عثمانی كوتاه بیایند، پاتریارك سعی كرد نقش تازه ای را كه در شرایط جدیدی به عهده بریتانیا گذاشته می شد، به خوشبینانه ترین نحو تفسیر كند.
خود-روایتِ ملّی گراهای ارمنی درباره تجربه ارامنه در امپراتوری عثمانی، آن ها را چون مردمی می دید كه تحت سلطه مهاجمان خارجی درآمده اند، در سرزمین آبا اجدادی خود به اسارت درآمده اند، از سوی حاكمانی سنگدل و ناعادل سركوب می شوند، امّا با وجود این، فرهنگ دینی بنیادین خود را حفظ كرده اند و مشتاق اند آزادی خود را به دست آورند. نویسندگان ارمنی هم مانند دیگر ساختارهای ملّی گرا، بر تداوم حركت ملّی خودجوش در طول زمان تأكید می كردند، كه توانسته بود بر ناملایمات چیره شود و برای دین و ایمان خود شهید بدهد، و قربانی حكومتی بود كه بر او تحمیل شده بود. چون تاریخ نگاران و رمان نویسان رویدادهای مجزا و نامربوط را به هم پیوند زدند و آن ها را در قالب داستان منسجمی كه در آن جنگ تقریبا همیشه درباره ملّت بود، این بحث مطرح شد كه امپراتوری یك شكل سیاسی باستانی و نامشروع است كه مانع شكوفایی آرزوهای ملّت می شود. این نویسندگان دفاع وارتان مامیكونیان از مسیحیت در برابر پارس ها را در سده پنجم میلادی به دفاع از ملّت و سرزمین پدری تعبیر كردند، طوری كه این داستان دیگر كم تر درباره شهادت دینی و رستگاری بعد از مرگ و بیش تر درباره احیای ملی در همین جهان شد. مقاومت ارامنه محلی (گاهی در اتحاد با غیرارامنه!) زیتون در سیلیسیا برای دفاع از معافیت های مالیاتیای كه بیش از دویست سال پیش از آن توسط سلطان مراد چهارم در سده هفدهم به آن ها اعطا شده بود، در قالب اصطلاحات مدرنی چون حق و سركوب ملّی، به نگارش در آمد. آن چه در واقع محلی بود، جنبه سراسری و ملی به خود گرفت. راهزن های اجتماعی مانند آوو نزدیك وان یا آرابو و میشو در حوالی تارون، شورشی و مبارز راه آزادی شدند21. نفس خلق یك روایت ملّی منسجم و بی تناقض، كه بر پیچیدگی های همزیستی اقوام در امپراتوری سرپوش می نهاد، آن گونه انطباق جهان وطنی با شرایط زندگی در امپراتوری عثمانی را كه به بازرگانان ارمنی فرصت شكوفایی داده بود و برای كلیسای ارمنی اقتدار به همراه آورده بود ننگین می شمرد و بیش از هر چیز حس تفاوت بین ترك ها و ارمنی ها را تقویت می كرد. فاصله بین خلق ها افزایش پیدا كرد، مرزهای جدایی بین آن ها سخت تر شد، و نكات مشترك فرهنگ و زندگی و زندگی عثمانی از هر دو سو مشكوك تلقی شد. در اواخر سده نوزدهم، هم ملّی گراها در روایت های خود درباره گذشته و حال، و هم مدافعان امپراتوری عثمانی، رویدادها را از خلال منشور ملّیت می دیدند و تفسیر می كردند.
در حالی كه روحانیون ارمنی موعظه فرمان برداری و رضا می كردند و چه بسا در آزار و اذیت روشن فكران مدرنی كه می خواستند اندیشه های روشن گری غرب را به میان جوانان ارمنی بیاورند، با دولت عثمانی همدست می شدند، عبدالحمید دوم به اصلاحات تنظیمات پایان داد و بساط آلترناتیوهای لیبرال و معتدل درون نظام را برچید. در اواخر دهه 1880، اقلیت قابل ملاحظه ای از ارامنه، كه بسیاری شان از ارامنه قفقاز روسیه بودند، به این نتیجه رسیدند كه انقلاب تنها راه دفاع از مردم ارمنی و بهبود وضعیت آن هاست. درك نوینی از ملیّت ارمنی، چونان هویتی غیرمذهبی، فرهنگی و متكی بر زبان و همین طور تاریخ مشترك، دركِ قدیمیِ ملت ارمنی را به مثابه یك جماعت قومی-مذهبی با وجه اشتراك دین و عضویت در كلیسای رسولی ارمنی، به چالش خواند. رادیكال های ارمنی از انحلال ملّی قریب الوقوع احساس خطر کردند و به دفاع از خود، تشكیل احزاب سیاسی انقلابی، اقدامات سیاسی برای ترغیب غرب و روسیه به دخالت در امور امپراتوری عثمانی، روی آوردند. از دید ملّی گراهای جوان، انقلاب نتیجه منطقی عدم امكان اصلاحات قابل ملاحظه در درون نظام امپراتوری عثمانی بود22.
محافل دفاع از خودِ كوچكی در دهه 1880 در ولایات ارمنی نشین شكل گرفتند ــ از جمله پاشتپان هایرنیاتس (دفاع از سرزمین پدری) در ارض روم در سال 82-1881 و سِو خاچ (صلیب سیاه) در وان در سال 1882. نشریه آرمنیای پورتوگالیان كه از سال 1885 در مارسی فرانسه چاپ می شد، شعار استقلال برای ارامنه می داد و و الهام بخش جوانانی شد كه دو حزب كوچك آمناكان در وان و هنچاكیان در ژنو را بنیاد نهادند. ده ها و گاهی صدها تن از مردمان سازمان یافته در گروه های پراكنده را جنبش تصور می كردند، با همه معانی تلویحی این لفظ مانند انسجام، هماهنگی و ترقی. امّا روشن فكران انقلابی ملّی، تحت تأثیر ملّی گرایی اروپایی و پوپولیسم روسی، ایجاد حركت در دهقانان ارمنی ساكن عثمانی را كه به عنوان پایه های خود برگزیده بودند، بسیار مشكل یافتند23. با اتحاد سلطان عبدالحمید با سران كردها و شكل گیری دسته های حمیدیه در ولایات شرقی، اوضاع وخیم ارامنه وخیم تر شد. زمانی كه حزب انقلابی سومی به نام های هقاپوخاكان داشناكسوتیون در سال 1890 پا به هستی نهاد، ارامنه دیگر نه تبعه ی برابر امپراتوری، بلكه قربانیان مضاعف مقامات دولتی و سركردگان محلی كرد بودند. اكنون راه برد اصلی امپراتوری برای حفظ نظام نه اصلاحات، بلكه سركوب بود.
در سال 1894، امتناع ارامنه از پرداخت مالیات به سركردگان دارودسته های كُرد، به درگیری هایی بین ارامنه و اكراد در ساسون، دخالت نیروهای دولتی و كشتار صدها تن از ارامنه انجامید. این رویداد خشونت آمیز در آینده از سوی ارامنه به عنوان نخستین كشتار از رشته كشتارهایی كه در اوج خود به قتل عام سال 1915 منجر شدند تلقی شد. امّا این كشتارهای جمعی در آناتولی شرقی در سال های 96-1894، بر خلاف نسل كشی، بخشی از كوشش های دولت برای احیای تعادل قدیمی در مناسبات بین اقوام بود، تعادلی كه تحت آن مردمان تابع بدون این كه صداشان در بیاید، به سلطه نخبگان مسلمان امپراتوری گردن می گذاشتند. امّا مشكل در این جا بود كه این تعادل با سیاست های تمركزگرایانه و دیوان سالارانه سلطان، و مهم تر از آن با اتحاد استراتژیك او با كردها بر علیه مسیحیان ارمنی، واژگون شده بود. این سیاست پان اسلامیستی، كه با تشكیل واحدهای حمیدیه از كردهای مسلح شكل نهادینه پیدا كرد همان قدر به نابودی نظام متعارف امپراتوری كمك كرد، كه بازنگری مفهوم ملّت كه از غرب وام گرفته شده بود24.
سلطان عبدالحمید اقدامات خود را پیش بریتانیایی ها برای حفظ نظم ضروری شمرد:
اعلی حضرت با ارامنه رفتاری عادلانه و متعادل داشت، و تا وقتی كه آن ها رفتار مناسبی داشتند، همه گونه با آن ها مدارا می شد، امّا ایشان دستور داده بودند كه هرگاه آن ها به قیام یا راه زنی روی آورند، مقامات حكومتی با آن ها همان گونه رفتار كنند كه آن ها با مقامات رفتار می كنند25.

عباراتی كه سلطان در این جا به كار برده بعدها توسط مقامات دیگر عثمانی تكرار می شود و با تغییراتی از سوی ترك های جوان و تاریخ نگاران توجیه گر ترك در سال های اخیر، برای جلوه دادن كشتار جمعی سازمان یافته از سوی حكومت به عنوان ضرورت، محصول تخیل ارامنه، یا جنگ داخلی بین مسیحیان و مسلمانان، به كار گرفته می شود. با این همه، شباهت های بین شیوه های توجیه، نباید باعث شود بر تفاوت های سیاستِ اساساً محافظه كارانه و معطوف به احیای نظم امپراتوری در قبال اتباع نافرمان از یك سو، و سیاست انقلابی تر ترك های جوان برای كندن غدّه چركینی با عمل جراحی، چشم ببندیم.
در ابعاد ملّی گرایی انقلابی كمیته های مخفی و احزاب ارمنی، هم از سوی خود انقلابی ها و هم از سوی مخالفان آن ها غلو می شد. ملّی گراهای ارمنی می كوشیدند روستاییان را نسبت به حقانیت آرمان ارمنی قانع كنند و بازرگانان و كسبه ای را كه از كمك مالی به آن ها اكراه داشتند، تهدید می كردند. اتكاء اصلی آن ها بر تعداد محدودی از مبارزان كه بیش تر از ایران و روسیه می آمدند بود. به مرور زمان مواضع آن ها در قبال اوضاع درونی امپراتوری بیش تر و بیش تر مورد پذیرش قرار گرفت؛ با سركوب تظاهرات انقلابی در استانبول و سركوب شورش دهقانان در اواسط دهه 1890، ارامنه ملّی گراهای ارمنی را روانه پارلمان عثمانی كردند و آن ها در آن جا با ترك های جوان همكاری و در عین حال با آن ها رقابت كردند. ملّی گراهای انقلابی ارمنی، كه با مرور زمان از رهبران دینی و تجار محافظه كار استانبول مأیوس شده بودند، عملاً به رهبران ملتی بدل شدند كه خود با آموزش ها، نوشته ها و فداكاری هاشان به شكل گیری آن یاری رسانده بودند.

 

 

13- مقاله اندیشیدن به آن چه به اندیشه در نمی آید: به سوی فهم نسل كشی ارامنه در كتاب نگاه به سوی آرارات: ارمنستان در تاریخ معاصر (بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا، 1993).

14- در مقدمه كتاب نگاهی به سوی آرارات ماهیت متفرق نخستین تصویرهای ارامنه از خویش را بررسی كرده ام.

15- برای شرح سیر پیدایش نخستین روشن فكران غیرمذهبی ارمنی، نگاه كنید به رونالد گریگور سیونی، مقاله پیدایش روشن فكران میهن پرست ارمنی در روسیه، در كتاب نگاهی به سوی آرارات.

16- جیمز اتمكجیان، تأثیر فرانسویان بر نوزایش ارامنه غربی (نیویورك: توِین، 1964)

17- كارتر و. فیندلی، آزمایش تلخ امپراتوری عثمانی: پذیرش غیرمسلمانان در دیوان سالاری واپسین سال های امپراتوری در كتاب مسیحی ها و یهودی ها.

18- كتاب پایه درباره تنظیمات این است: رودریك ویویسون، اصلاحات در امپراتوری عثمانی، 76-1856 (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، 1963). همچنین نگاه كنید به مقاله بسیار مفید میلّت ها به عنوان عوامل تغییر در امپراتوری عثمانی در سده نوزدهم، در كتاب مسیحی ها و یهودی ها، جلد یك.

19- ليباريديان، ايدئولوژی آزادی ارامنه

20- همان منبع.

21- مفهوم بخش اعظم استدلال های لیباردیان این است. نویسندگان ارمنی به جدایی های درونی ارامنه به دو شیوه برخورد می كنند: یا به كلّی آن ها را نادیده می گیرند تا ملّت به چیز منسجم و یك پارچه ای بدل شود، یا آن ها را همچون انحرافی نامطلوب می دانند كه به وحدت ملّی و آرمان ملّت لطمه می زند. از سوی دیگر، لیباریدیان بر تفاوت های طبقاتی میان ارامنه تأكید می كند و از دو نوع فشار بر مردم سخن می گوید ــ یكی فشاری كه از سوی فرمان روایان بیگانه و بی كفایت عثمانی بر آن ها وارد می شود و دیگری فشاری كه از ناحیه بهره كشی طبقات فرادست ارمنی، یعنی روحانیت، بازرگانان و بانك داران، اعمال می شود. او تصویر سنتی كلیسا به عنوان وحدت بخش و تضمین كننده اصلی فرهنگ ارمنی را وارونه می كند و چنین استدلال می كند كه كلیسا روستاییان ارمنی را استثمار می كرد؛ هم به عنوان نماینده باب عالی در جمع آوری مالیات ها و هم از راه سلطه ای كه بر فرهنگ و آموزش داشت.

22- این نتیجه منطقی از لیپاریتیان وام گرفته شده است.

23- نگاه كنید به رونالد گریگور سیونی، پوپولیسم، ملّی گرایی، و ماركسیسم در میان ارامنه روسیه، در كتاب نگاهی به سوی آرارات.

24- برای اطلاعات بیش تر درباره اصلاحات دولتی، مناسبات میان اقوام، و توسعه اقتصادی در دوره عبدالحمید، نگاه كنید به كارتر و. فیندلی، اصلاحات دیوانسالارانه در امپراتوری عثمانی: باب عالی،  1922-1789 (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، 1980)؛ استفن دوگوئید، سیاستهای وحدت: سیاست حمیدی در آناتولی شرقی، در نشریه مطالعات خاورمیانه9 ، شماره 2 (مه 1973)؛ دانالد كواتارت، تجزیه اجتماعی و مقامت مردمی در امپراتوری عثمانی، 1908-1881 (نیویورك و لندن: انتشارات دانشگاه نیویورك. 1983).

25- نامه سر پ. كوری به ارل كیمبرلی، بریتانیای كبیر، وزارت امور خارجه، تركیه، شماره 1 (1895)، (بخش 1)، مكاتبات مربوط به مستملكات آسیایی تركیه، قسمت اوّل، رویدادهای ساسون، و كمیسیون تحقیق و تفحص در موش (لندن، 1895).

 

 

- ارمنی‌ها، ترک‌ها و پایان امپراتوری عثمانی - نگاهی به زمینه‌های قتل عام ارامنه
رونالد گریگور سیونی


 

دوهفته نامه "هويس" شماره 96

31 فروردين 1390