دو افسانه از کتاب تازه منتشر شده

قصه ها و افسانه های ارمنی به ترجمه آندرانیک خچومیان

 

 

قصه‌ها و افسانه‌های ارمنی،

مؤلفان: هوهانس تومانیان، قازاروس آقایان، سورن آیوازیان

مترجم: آندرانیک خچومیان - نشر افراز، 1389

127 صفحه - بها: 3300 تومان

 

هوهانس تومانیان (1923-1869)

هوهانس تومانیان شاعر و نویسنده پرآوازه ارمنی را یکی از بنیان‌گذاران ادبیات ملی ارمنی قلمداد می‌کنند. او در 19 فوریه سال 1869 در روستای دِسِق، در منطقه لُری ارمنستان چشم به جهان گشود.

این شاعر ارزنده ارمنی، اولین مجموعه شعرش را در سال 1880 در سن یازده سالگی منتشر کرد و باعث حیرت همگان شد.

مجموعه آثار او در شش جلد، توسط آکادمی علوم و ادبیات ارمنستان انتشار یافته و بسیاری از آثار او توسط همین قلم به زبان‌های چند كشور جهان، و توسط احمد نوری‌زاده و دیگران به فارسی ترجمه شده است. از آثار او اپرا، نمایش‌نامه و فیلم‌نامه‌های متعددی اقتباس شده است.

هوهانس تومانیان در سال 1923 چشم از جهان فرو بست. دو قصه‌ی روباه دم بریده و آدم نادان از آثاری هستند که او بر اساس داستان‌های فولکلور ارمنه نوشته است.

 

 

 

آدم نادان

 

روزی روزگاری مرد فقیری بود، هر چه کار می کرد، هر چه زحمت می کشید، باز همچنان فقیر بود که بود.

این مرد فقیر، روزی ناامید بلند شد و گفت که باید بروم و خدا را پیدا کنم، تا بدانم کی از این فقر و فلاکت خلاص می شوم. باید از خدا چیزی برای خود درخواست کنم و راه افتاد و رفت.

بین راه گرگی دید. گرگ پرسید:

- بیا نزدیک تر آدمیزاد، کجا می روی؟

مرد فقیر جواب داد:

- پیش خدا می روم، دردی دارم که باید به او بگویم.

گرگ خواهش کرد:

- حالا که پیش خدا می روی، به او بگو یک گرگ گرسنه ای هم هست که شب و روز در کوه ها و دره ها می گردد و چیزی برای خوردن پیدا نمی کند. بگو تا کی باید گرسنه بماند. حالا که خلقش کرده ای چرا غذا به او نمی رسانی؟

- باشد، می گویم.

مرد فقیر این را گفت و به راهش ادامه داد. زیاد رفته بود یا کم، کسی نمی داند اما بین راه دختر زیبایی را دید. دختر پرسید:

- کجا می روی برادر؟

- پیش خدا می روم.

- وقتی خدا را دیدی، به او بگو چنین دختری هست؛ جوان و سالم و ثروتمند، اما نمی تواند خوشبخت و خوشحال باشد. بگو چه باید بکند.

- می گویم.

مسافر ما به دختر قول داد و رفت. به درختی رسید. با این که کنار جویبار بود، ولی خشکیده بود.

- آهای مسافر، کجا می روی؟

- پیش خدا می روم.

- حال که چنین است، بایست تا دو کلام حرف هم من بگویم. وقتی خدا را دیدی، بگو این چه کاری است؟ کنار جویبار زلال قرار دارم اما تابستان و زمستان خشکیده هستم، کی من هم سبز می شوم؟

مرد فقیر حرف های درخت را هم گوش کرد و به راهش ادامه داد.

رفت و رفت تا خدا را پیدا کرد. خدا با ظاهر مرد پیر، زیر صخره ای بزرگ، تکیه داده و نشسته بود.

مرد فقیر در برابر خدا ایستاد و گفت:

- روز به خیر.

خدا جواب داد:

- آمدنت به خیر باشد. چه می خواهی؟

- می خواهم بگویم که همه را برابر در نظر داشته باشی. به یکی شوکت و جلال و به دیگری فقر و فلاکت ارزانی مدار. من خیلی کار می کنم، خیلی زحمت می کشم، ولی باز نمی توانم یک شکم سیر سر بر زمین گذارم. اما خیلی ها که به اندازه نصف من هم کار نمی کنند ثروتمند و راحت زندگی می کنند.

خدا گفت : خیلی خب، برو تو هم ثروتمند می شوی، این بخت را به تو دادم. برو و لذت ببر.

- خداوندا باز هم حرف هایی برای گفتن دارم.

مرد فقیر گفته های گرگ گرسنه، دختر زیبارو و درخت خشکیده را هم بازگو کرد. خداوند جواب همه را داد. مرد فقیر تشکر کرد و به راه افتاد.

در راه برگشت به درخت خشکیده رسید. درخت پرسید:

- خدا برای من چه گفت؟

مرد فقیر جواب داد:

- خداوند گفت که در زیر پای تو طلا وجود دارد، تا آن طلاها را در نیاوری که ریشه هایت به خاک برسند، سبز نخواهی شد.

- خب پس کجا می روی؟ بیا این طلاها را در بیاور . هم به نفع تو است ، هم به نفع من. تو ثروتمند می شوی من هم سبز می شوم.

- نه ، من وقت ندارم، باید عجله کنم. خدا به من بخت ارزانی کرده. باید زود بروم بختم را به دست آورم و لذت ببرم.

مرد فقیر این را گفت و رفت.

بعد از آن دختر زیبارو  راه را بر او بست و پرسید:

- برای من چه خبری آوردی؟

- خداوند گفت که تو باید شریک زندگی پیدا کنی، در آن صورت دیگر غمگین نخواهی بود، خوشبخت و خوشحال خواهی شد.

- حال که چنین است، تو شریک زندگی ام باش.

- نه من وقت شریک شدن با تو را ندارم. خداوند به من بخت ارزانی کرده، باید بروم پیدا کنم و لذت ببرم. مرد این را گفت و رفت.

گرگ گرسنه بین راه منتظر بود. همین که از  دور مرد فقیر را دید، دوید و راه را بر او بست.

- خب خداوند چه گفت؟

- برادرم، پیش خدا که می رفتم، بعد از تو به یک دختر زیبارو و یک درخت خشکیده برخورد کردم. دختر خواست که از خدا بپرسم که چرا او نمی تواند خوشحال باشد، درخت هم گفت که از خدا بپرسم چرا او در بهار و تابستان خشکیده می ماند. حرف های آن ها را برای خدا تعریف کردم. خدا گفت به آن دختر بگو که یک شریک زندگی که سازگار با او باشد پیدا کند، اگر پیدا کرد خوشبخت می شود. به درخت هم بگو که زیر پای تو طلا وجود دارد، باید آن ها را در بیاورند تا ریشه هاش به آب برسد. آمدم به آن ها حرف های خدا را گفتم، درخت گفت خب بیا و طلاها را در بیاور و ببر. دختر هم گفت که تو را شریک زندگی ام انتخاب می کنم. اما من گفتم نمی توانم، خدا به من بخت داده، باید بروم بخت خودم را پیدا کنم و لذت ببرم.

گرگ گرسنه پرسید:

- ولی خداوند برای من چه گفت؟

- برای تو هم گفت که گرسنه می گردی تا آدم نادانی را پیدا می کنی. او را  می خوری و سیر می شوی.

- از تو نادان تر کجا می توانم پیدا کنم تا بخورم؟

گرگ این را گفت و مرد نادان را خورد...

 

 

روباه دم بریده

 

تصویرسازی برگرفته از کتاب "افسانه ها"، هوانس تومانیان،

تصویرساز: آلکساندر گریگوریان، 1977، ایروان

 

بود و نبود، پیرزنی بود. پیرزن بزش را دوشید، شیر را همان‌جا گذاشت و رفت چوب و هیزم بیاورد آتش روشن کند و شیر را بجوشاند. روباهی آمد سرش را درون ظرف شیر کرد و از آن خورد. پیرزن سر بزنگاه رسید و با تبر زد و دم روباه را قطع کرد.

روباه دم بریده فرار کرد، روی تکه سنگی ایستاد و گفت:

- مادربزرگ، مادربزرگ، دُمم رو بده وصلش کنم، بچسبونم، تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

پیرزن گفت: پس برو شیری رو که خوردی بیار.

روباه پیش گاو رفت.

- خانم گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم، بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

گاو گفت: پس برو برام علف بیار.

روباه به علفزار رفت.

- آهای علفزار! به من علف بده، علف رو بدم به گاوه، گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم، بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

علفزار گفت: پس برو برام آب بیار.

روباه پیش چشمه رفت.

- چشمه آهای چشمه! به من آب بده، آب رو بدم علفزار، علفزار به من علف بده، علف رو بدم به گاوه، گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم، بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

چشمه گفت: برو کوزه بیار.

روباه پیش دختری رفت.

- آهای دختر، دختر خانم، کوزه‌ت رو به من بده، کوزه رو بدم به چشمه، چشمه به من آب بده، آب رو بدم علفزار، علفزار به من علف بده، علف را بدم به گاوه، گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

دختر گفت: پس برو برام منجوق بیار.

روباه پیش پیله‌ور رفت.

-آهای عمو پیله‌ور منجوق فروش، به من منجوق بده، منجوق رو بدم به دختر، دختر به من کوزه بده، کوزه رو بدم به چشمه، چشمه به من آب بده، آب رو بدم علفزار، علفزار به من علف بده، علف رو بدم به گاوه، گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

پیله‌ور گفت: برو برام تخم مرغ بیار.

روباه پیش مرغ رفت.

- خانم مرغه، خانم مرغ، به من یه تخم مرغ بده، تخم مرغ بدم به پیله‌ور، پیله‌ور به من منجوق بده، منجوق رو بدم به دختر، دختر به من کوزه بده، کوزه رو بدم به چشمه، چشمه به من آب بده، آب رو بدم علفزار، علفزار به من علف بده، علف رو بدم به گاوه، گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

- مرغ گفت: برو برام دونه بیار.

روباه پیش خرمن‌کوب رفت.

- عمو خرمن‌کوب، عمو خرمن‌کوب، به من دونه بده، دونه رو بدم به مرغه، مرغه به من تخم مرغ بده، تخم مرغ بدم به پیله‌ور، پیله‌ور به من منجوق بده، منجوق رو بدم به دختر، دختر به من کوزه بده، کوزه رو بدم به چشمه، چشمه به من آب بده، آب رو بدم علفزار، علفزار به من علف بده، علف رو بدم به گاوه، گاوه به من شیر بده، شیر رو بدم به پیرزن، پیرزن دُمم رو پس بده، وصلش کنم، بچسبونم تا دوستام نگن کجا بودی روباه دم بریده.

خرمن‌کوب دلش به حال روباه سوخت و یک مشت دانه به او داد. روباه دانه را به مرغ داد، مرغ به او تخم مرغ داد، تخم مرغ رو به پیله‌ور داد، پیله‌ور به او منجوق داد، منجوق رو به دختر داد، دختر به او کوزه داد، کوزه رو به چشمه داد، چشمه به او آب داد، آب رو به علفزار داد، علفزار به او علف داد، علف رو به گاوه داد، گاوه به او شیر داد، شیر رو به پیرزن داد، پیرزن دُمش را پس داد، دمش رو وصل کرد و چسبوند، رفت تا پیش دوستاش برسه.

 

دوهفته نامه "هويس" شماره 104

19 مرداد 1390