پدران و فرزندان

 

صفحاتی از کتاب سفر به آرارات نوشته ی مایکل جی. آرلن

 

مایکل جی.آرلن Michael J.Arlen نویسنده کتاب سفر به آرارات، که در سال 1930 در انگلستان متولد شده است، فرزند مایکل آرلن (یا تیکران کویومجیان 1895-1956م.)، نویسنده و نمایش نامه نویس ارمنی تبار، و زاده ی بلغارستان است که در اوایل قرن حاضر به انگلستان مهاجرت کرد و در 1933 تبعه انگلیس شد، سپس در پایان جنگ جهانی دوم همراه با خانواده اش به آمریکا رفت و تابعیت آن کشور را پذیرفت. از کتاب های معروف مایکل آرلن پدر می توان کلاه سبز (1924) و هلندی سرگردان (1931) را نام برد.

 مایکل آرلن پسر نیز از آغاز جوانی راه پدر را در پیش گرفت و به نویسندگی پرداخت. آثار دیگر او عبارت اند از تبعیدی ها(1970)، جنگ اتاق نشیمن(1969)، یک رأی آمریکایی(1973) و وداع با سام(1984). اما بی تردید معروف ترین اثر مایکل آرلن همین کتاب سفر به آرارات است. او در این کتاب کوشیده چیزی را که پدرش در فراموش کردن آن اصرار داشته است، کشف کند؛ ارمنستان و ارمنی بودن را. ارامنه، بازماندگان مردمی آزاده و با خصلت های ویژه هستند که فاتحان بزرگ، از زمان داریوش به این سو، همیشه سعی در مطیع کردن آنان داشته اند. در ابتدای قرن بیستم فاجعه کشتار ارامنه توسط ترکان عثمانی، نام و تاریخ ارامنه را بر سر زبان ها انداخت.

 سفر به آرارات شرح یک کاوش روحی و یک واقعه تاریخی در لباس یک داستان است. این سفر شگفت انگیز آمیخته است به نکته پردازی، غم، توصیف تحسین انگیز شخصیت ها، دهشت اقلیت قومی بودن، و شرح گوشه های کمتر شناخته شده این قرن جنایت زا. از این ها گذشته، مایکل آرلن در عین حال که داستانی تکان-دهنده به وسعت یک قوم را بازگو می کند، به مسأله ابدی پدران و فرزندان و مناسبات مشکل بین پدر و پسر نیز می پردازد. او با نوشتن درباره ارمنستان و ارمنی، کوشیده است نه صرفا با یک پدر، بلکه با ترس های یک پدر کنار بیاید. به معنای دیگر او خواسته است با این شرح استادانه، بر درد خویشاوندی در عصر جدید انگشت بگذارد.

از مقدمه مترجم پروانه ستاری

 

در دوران خاصی از زندگی ام، راهی سفر شدم تا معنای ارمنی بودن را خودم کشف کنم. زیرا با این که ارمنی، یا نیمه ارمنی هستم، تا آن زمان درباره ارمنی ها یا ارمنستان چیزی نمی دانستم. یعنی تقریبا چیزی نمی دانستم. پدرم ارمنی بود ـ کودکی که از والدین ارمنی زاده شده بود ـ اما در انگلستان بزرگ شده و در مدارس انگلیسی تربیت شده بود. تابعیت انگلیس را هم داشت، و بعدا آمریکایی شد. راستش این که در ظاهر هیچ گونه ارتباطی با ارمنستان نداشت. در خانه هرگز به ارمنی صحبت نمی کرد. به ندرت درباره ارمنستان حرف می زد. حرفه اش نوشتن داستان های رمانتیک بود که غالبا در جامعه انگلیسی زمینه سازی شده بود، و به استثناء یکی دو مورد نادر، هرگز درباره ارمنستان یا ارمنی ها چیزی ننوشت. این موارد استثنایی عمدتا از روی کراهت یا برای دست انداختن بود. یکی از شوخی هاش این بود: هیچ کس ادعای  ارمنی بودن نمی کند مگر واقعا ارمنی باشد! در واقع، در بیست ویک سالگی نامش را از تیکران کویومجیان به مایکل آرلن تغییر داده بود.

مادرم ( که نیمه آمریکایی و نیمه یونانی بود) گه گاه پدرم را در خلوت تیکران صدا می کرد، و تنها از این راه بود که من در دوران کودکی دانستم او چیزی غیر از ـ یا به اضافه ی ـ انگلیسی است. مادرم در یک بعدازظهر خیلی وقت پیش توضیح داد که این یک نام ارمنی است. مدت ها فکر می کردم این نوعی نام است ـ یک نام خودمانی. می فهمیدم بعضی از عموهای دوردستم کویومجیان نام داشتند ـ نامی غریب و مشکل برای یک بچه که با خط خرچنگ قورباغه بخواهد روی کارت های تشکر بنویسد. اما پدرم با این که قلبا تمایلی نسبت به این عموها داشت، آشکارا حساب خود را از این نام جدا کرده بود. با شکلک و کمال بی میلی، مکررا به من می گفت چه گونه آن را هجی کنم. یک بار به من گفت: نام مسخره و غیر قابل تلفظی است، و من هم دلیل خوبی برای موافقت داشتم. بیشتر اوقات، ارمنی بودن پدرم موضوع پرت و نامعلومی بود که به ندرت راهی در گفت وگوهای خانوادگی می یافت: مرحله ای از زندگی جوانی اش بود که ظاهرا مدت ها پیش آن را پشت سر گذاشته بود ـ و با موفقیت پشت سرگذاشته بود درست مثل این که یک دوره تحصیلی باشد ـ و اکنون واضح بود که صحبت بیشتر درباره آن لزومی نداشت.

در یک مدرسه شبانه روزی انگلیسی بود که در نه سالگی برای نخستین بار فهمیدم خودم هم اصلا ارمنی یا حداقل نیمه ارمنی ـ هستم. پیش از جنگ جهانی دوم، در اروپا زندگی می کردیم ـ جلای وطن کرده های انگلیسی در جنوب فرانسه. اما اگر آن روزها اصلا درباره هویت فکر می کردم، فکرم این بود که انگلیسی هستم. ما انگلیسی بودیم. انگلیسی حرف می زدیم و با گذرنامه های انگلیسی سفر می کردیم.

در مدرسه با یک پسرک پر شر و شور موبور اسکاتلندی به نام مک گرگور هم اتاق بودم.

یک روز مک گرگور از من پرسید: تو چی هستی، فرانسوی؟

گفتم: البته که فرانسوی نیستم.

ـ باید فرانسوی باشی. تو در فرانسه زندگی می کنی.

گفتم: من انگلیسی هستم.

گفت: امکان ندارد تو انگلیسی باشی.

زن مدیر مدرسه به کمک آمد تا قضیه را روبه راه کند. ما در اتاق ناهارخوری سر میز او می نشستیم ـ اتاقی سرد و بادگیر که مستخدمه های یونیفرم پوش قدیمی سروصداکنان وارد آن می شدند، با سینی های نان تست خشکیده و ساردین در دست، یا گه گاه لوبیا پخته، و روزهای یک شنبه با سینی های نقره حاوی تکه های نان آغشته به سس. زن مدیر، بانویی بود با علائق فرهنگی که در گروه تآتر محلی فعالیت می کرد، و غالبا درباره زندگی گسترده تری برای ما داد سخن می داد. او با خواندن حریصانه مجله های لندن و گه گاه از طریق گردش های کوتاه و فاجعه آمیز، به قصد داوطلب شدن برای شرکت در نمایش های تاریخی در مرکز استان، در جریان شمه هایی از این نوع زندگی قرار گرفته بود. این بار خبر داد جایی خوانده که پدرم اخیرا کتاب جدیدی منتشر کرده است. من هرگز چیز زیادی در جواب این خبرها نداشتم. می دانستم پدرم در اداره اش کتاب می-نوشت، اما نویسندگی عموما، و نویسندگی او خصوصا، یکی دیگر از موضوعاتی بود که در گفت وگوهای خانوادگی جای کوچکی داشت و از آن استقبالی هم نمی شد. همسر مدیر ادامه داد که او هیچ یک از کتاب های پدرم را نخوانده، اما مطمئن است که آن ها خیلی جالب اند. آیا کلاه سبز معروف ترین آن ها نبود؟ او چیزهای خوبی درباره آن شنیده بود. گفت: داشتن پدری که نویسنده معروفی است باید خیلی شگفت انگیز باشد. آیا من هم ارمنی حرف می زنم؟

این سؤال آخری مرا غافلگیر کرد. گفتم: خیر، من ارمنی حرف نمی زنم. فکر می کنم اضافه کردم: هرگز نشنیده ام کسی ارمنی حرف بزند ـ که حقیقت هم داشت.

او با لبخند گشاده ای گفت: اما می دانم که جایی خوانده ام پدرت ارمنی است. من فکر می کردم همه ارمنی ها ارمنی صحبت می کنند.

بعدا در اتاق کوچک مان، مک گرگور سرش را از روی مجله فکاهی مصوّری که می-خواند بلند کرد و گفت: هرمنی؟ آن جا چه نوع ورزش هایی می کنند؟

گفتم: نمی دانم، هرگز به آن جا نرفته ام. احتمالا همان ورزش های این جا را.

مک گرگور گفت: کریکت که نه.

گفتم: بله، کریکت. به هرحال من که انگلیسی هستم.

مک گرگور گفت: امکان ندارد تو انگلیسی باشی.

در تعطیلات بین دو ثلث، پدرم برای دیدن من آمد. با اتومبیلی که راننده ای آن را می راند وارد شد و یک جعبه شکلات در دست  داشت. برای نخستین بار در زندگی ام او را غریب پنداشتم ـ تقریبا یک غریبه. یادم می آید زیرچشمی او را نگاه می کردم، دزدانه به چهره اش می نگریستم. دنبال چه بودم؟ نمی دانم. می-خواستم به من بگوید که ما واقعا انگلیسی هستیم، اما نمی دانستم چه طور بپرسم.

در عوض، ماه ها بعد که برای تعطیلات به خانه رفتم از مادرم پرسیدم: ما ارمنی هستیم؟ حس کردم سؤال شجاعانه ای است. او با لحنی مهربان اما خشک پاسخ داد: البته که نه، خانواده پدرت خون ارمنی دارند، اما او انگلیسی است و تو هم همین طور. گذرنامه پدرم را به من نشان داد.

به مرور زمان به مدارس دیگری رفتم. در واقع به خاطر جنگ به آمریکا نقل مکان کردیم، و من هر چه بیشتر آمریکایی شدم. سرانجام در بیست ویک سالگی تابعیت آمریکا را پذیرفتم. عموما خود را آمریکایی، یا شاید برای مدتی انگلیسی ـ آمریکایی حس می کردم، اما واضح بود که چیزی هم کم بود. چیزی کم یا اضافی بود. حس می کردم به گونه ای سایه ارمنی بودن همراهم بود، چیزی که دیگران گه گاه به آن توجه می کردند، یا ضمن صحبت به آن گوشه می زدند، اما این همان چیزی بود که پدرم گفته بود در عمل وجود خارجی ندارد. و بنابراین من هم می گفتم که وجود خارجی ندارد.

یادم می آید در مدرسه ای در نیوهمپشایر، وقتی که پسر بزرگ تری بودم، وحشت زده از روی پلکان اضطراری نظاره گر دسته ای از پسران شانزده ساله بودم که یکی از همکلاسی های خود، پسر لاغرمردنی عنکبوتی شکلی بنام گوردن را که فرضا یهودی بود دست انداخته بودند و به این ور و آن ور هلش می  دادند. بعدها به این فکر افتادم که از چه چیزی آن قدر ترسیده بودم؟ زیرا خاطره خیلی خوشی نبود. شاید دلیلش این بود: تدریجا حس کرده بودم که یهودی بودن در برخی محیط های انگلوـ ساکسونی معنی متفاوت بودن معنی می دهد؛ یعنی بیگانه و بدون محافظ بودن. و می دانستم که من هم متفاوت بودم، هرچند در پوشش رفتار پذیرفته شده انگلو ـ آمریکایی، از نوعی محافظ برخوردار بودم. اما حس می کردم این چیزی بیش از یک استتار نبود و امکان داشت هر آن ناپدید شود. می دانم همان طور که از بالای پلکان اضطراری به گوردن بیچاره نگاه می کردم فکر کردم: بعد از آن ها نوبت به ما می رسد. ما کی بودیم؟ حقیقت این است که بیشتر دوران بلوغم و بیشتر دوران زندگیم، تلاش چندانی برای کشف آن نکردم. به نظر می رسید در ارمنی بودن چیزی تا حدی خطرناک یا درجه دوم وجود داشت، وگرنه پدرم آن قدر اصرار نمی ورزید آن را پشت سر بگذارد. من هم گوشی دستم آمد و به تبعیت از او پرداختم. ارمنی ها کسان دیگری بودند.

همچنین به یاد می آورم که سال ها پیش در نیویورک زمانی که قرار بود عمو گریگورم که در آرژانتین زندگی می کرد برای دیدن ما بیاید، پدرم با عصبانیت تلگرامی را که تازه به دستش رسیده بود تکان تکان می داد ـ احتمالا حاوی تغییری در برنامه بود. می گفت: چرا این ارمنی ها هیچ وقت هیچ کاری را درست انجام نمی دهند؟ و: خوب دیگر، این کارها را فقط یک ارمنی می تواند بکند. ظاهرا عمو گریگور فقط یک ارمنی بود و پدرم چیز متفاوتی بود. و در واقع وقتی گریگور بالاخره وارد شد (مردی کوتاه قد و زمخت، با بینی برآمده و صورتی که آفتاب آرژانتین آن را سوزانده بود) حس کردم با پدرم تفاوت دارد. سیه چرده تر و کمی شرقی تر بود، با این که در واقع هر دو هم قدوقواره بودند، و ترکیب صورت هاشان(به استثنای آفتاب سوختگی آرژانتین) به هم شباهت داشت، و هر دو انگلیسی را بی عیب و نقص حرف می زدند. دفعتا گریگور چند کلمه به ارمنی خطاب به من گفت، که طبیعتا نمی توانستم به آن پاسخ دهم. گریگور با شماتت ملایمی گفت: عجب، تو به این پسرک هیچ ارمنی یاد نداده ای! ما داشتیم در هتل گریگور شام می-خوردیم.

پدرم آن روزها سیبل به دقت پیراسته ای داشت و گلی به یقه کتش می زد. غرولندکنان گفت: خوب دیگر، زبان بیخودی ست.

گریگور با خوش خلقی لبخندی زد. گفت: آخ تیکران. او برادر بزرگ تر بود.

در سرتاسر زندگیم، هرگز نشنیدم پدرم یک کلمه ارمنی صحبت کند، مگر دفعات معدودی که به یک رستوران ارمنی می رفتیم و او با نوعی سلاست حرفه ای، لیست غذای عجیب و غریب آن را، با کباب ها و دلمه هاش که بعدها کشف کردم عمدتا ترکی بودند، می خواند.

***

بیشتر وقت ها راضی بودم که مسائل را به حال خود بگذارم. فقط بفهمی نفهمی درباره سابقه ارمنی خود کنجکاو بودم، یا حداقل این طور فکر می کردم، گرچه اگر قدرت تحلیل آن مسائل را داشتم حتما در می یافتم که این مسأله ارمنی بودن من است که دست از سرم بر نمی دارد. راستش از آن می ترسیدم. مسائل ارمنی چه بود؟ فکر می کردم آن ها باید مربوط به قتل عام توسط ترک ها و از گرسنگی مردن ارامنه و از آن قبیل باشد؛ رویدادهای دور و انزجارآوری که چیزهایی درباره شان شنیده بودم و ظاهرا ربط زیادی به ما نداشت.

از چه چیز می ترسیدم؟ حالا مشکل می شود به یاد آورد. شاید از این که به نحوی برملا شوم، یا این که به واسطه آن رابطه به بند کشیده شوم: همان پیوند با تفاوت، تفاوت خود آدم با چیزی عمیقاحقارت آمیز، با گناه. نمی توانم بگویم صریحا احساس گناه می کردم، اما به گونه ای احساس نشان دارشدن می کردم حتی تا جایی که، بیشتر دوران زندگی، پوست خودم را به نحو غیر طبیعی تیره حس می کردم، به طوری که چند سال پیش وقتی دکتر پوستی پوست مرا روشن توصیف کرد حیرت زده شدم. و در پایان (و شاید از همان آغاز) به خاطر ترسم، از پدرم متنفر شدم. این تنها احساسی نبود که نسبت به او داشتم، زیرا به او علاقه مند نیز بودم، او مردی بود که احساساتش را به ندرت بروز می داد اما می دانستم نسبت به من مهربان است. او پدرم بود. اما از او ترس هم داشتم. همیشه چیزی بین ما قرار داشت ـ چیزی بر زبان نیامده و (ظاهرا) دست نیافتنی. ما با هم بیگانه بودیم.

وقتی پدرم نوزده سال پیش درگذشت، احساس می کردم به هم نزدیک تر نشده بودیم. حتی وقتی در بستر مرگ با ملاطفت با من حرف می زد و دست یکدیگر را گرفته بودیم. حتی وقتی بعدها درباره او نوشتم ـ زیرا خودم هم نویسنده شده بودم، البته نه یک داستان سرا ـ و کوشیدم به هر نحوی که بود با او و با مادرم از طریق نوشتن راجع به زندگی مشترک شان و حرفه اش ارتباط برقرار کنم.

تا جایی که یادم می آید مراسم ترحیمش در یک کلیسای ارتدکس یونانی (کلیسای مادرم) برگزار شد، و نه در یک کلیسای ارمنی.

مادرم گفت: همه عمرش می خواست از دست ارمنی ها خلاص شود. دلم برایش تنگ می-شد، با این که راحت شدم که مُرد. دیگر نیست. در واقع اغلب خواب او را می دیدم، معمولا در شرایطی مشابه، یا در خواب هایی با احساسی همیشه یکسان نسبت به او؛ احساس فاصله ای بین ما. گه گاه با من حرف می زد و من نمی توانستم بشنوم چه می گوید. بعضی اوقات فقط دور می ایستاد، با قامتی منزوی و تا حدی ملامت کن. ما هنوز هم بیگانه بودیم.

وقتی چهل ساله شدم، مادرم هم مرده بود. هویتم به عنوان یک آمریکایی به نظر نسبتا قطعی می نمود ـ حداقل به طور سطحی. زن آمریکایی و بچه های آمریکایی داشتم. حرفه و زندگی رضایت بخش آمریکایی. آن وقت یک روز مثل این که از عالم غیب سر رسیده باشد، یک گروه ارمنی در نیویورک از من خواست بیایم و درباره نویسندگی سخنرانی کنم. مرا این دعوت هم متعجب و هم مفتخر کرد زیرا سخنرانی هام خیلی خواهان نداشت، و من هم  پذیرفتم.

آن شب را به وضوح به یاد دارم. سخنرانی در تالار کلیسای اسقف نشین ارمنی در خیابان دوم ایراد شد ـ جایی که قبلا هرگز نرفته بودم. مدعوین روبه روی من در صندلی های کوچک نشسته بودند. عمدتا مردان و زنان میان سال ارمنی، مردها عموما کوتاه قد و ستبر، زنان در لباس های از مد افتاده گلدار. چیزی که در سخنرانی گفتم اهمیت چندانی نداشت، اما ناگهان خودم شدیدا تحت تأثیر قرار گرفتم. یادم می آید روی سکو ایستاده بودم. قبلا هرگز بیش از این تعداد ارمنی را یک جا ندیده بودم. کششی خارق العاده در خودم احساس کردم. چشمانم به من می گفت این مردم با من تفاوت داشتند، اما می دانستم که آن قدرها هم تفاوت نداشتند. نمی دانستم دیگر چه می دانستم.

بعدا یک آقای سالخورده، با موهای پرپشت سپید نزد من آمد. گفت: سخنرانی جالبی بود. با این که شما ذکری از هیچ نویسنده ارمنی به میان نیاوردید. باعث تأسف است که ما هرگز پدرتان را این جا ندیدیم.

من گفتم: فکر نمی کنم او خود را ارمنی به حساب می آورد و به محض این که این را به زبان آوردم فهمیدم که حقیقت ندارد.

پیرمرد گفت: البته که او ارمنی بود. شما هم ارمنی هستید. ارمنی بودن آن-قدرها هم عجیب نیست. بیایید قهوه میل کنید.

فکر می کنم این فکر از مغزم خطور کرد: این جا یا می توانی جلوتر بروی یا همان جایی که هستی بمانی. و بنابراین با او رفتم و قهوه نوشیدم.

چه سرآغاز کوچکی. آن شب برای نخستین بار خودم به تنهایی با ارمنی ها ملاقات کردم. زنان ارمنی که می خندیدند و بسیار سؤال می کردند، مردان سینه پهن که به نظر می رسید همیشه دست به دور شانه یکدیگر دارند، فنجان های متعدد قهوه و شیرینی های کوچک و شیرین. من آن جا بودم، آن جا هر جا که می خواست باشد. پایگاه ساحلی نامطمئنی بود، زیرا مدام می کوشیدم با میل به بیرون جهیدن بجنگم: هرگز به آن ها اجازه نده زیاد نزدیک شوند! اما این را نیز می دانستم که گوشه ای از یک قطعه گمشده، اندکی از ابهام به در آمده است.

وقتی سرانجام به طرف در راه افتادم صدایی بلند شد: باز هم این جا می-آئید!؟ نمی توانستم بگویم این یک نظریه بود یا یک سؤال.

گفتم: بر می گردم.

سفر آغاز شده بود.

 

دوهفته نامه "هويس" شماره 126

21 تیر 1391