ساعت شماطه‌دار

 

 واهاگن گریگوریان

 

 

من آن‌قدرها جوان نبودم که نتوانم مهم را از غیر مهم تشخیص دهم، اما شاید آن‌قدرها هم پخته نبودم که ارزش وقتِ محدودم را بدانم، و روزی پدرم که گویا فکر می‌کرد دیگر برای نصیحت کردن من دیر شده، اما برای یک امتحانِ دیگر هیچ‌گاه دیر نیست، یک ساعت شماطه‌دار به من هدیه داد.

آن یک ساعتِ شماطه‌دار معمولی بود، ساخت کارخانه‌ی ساعت‌سازی ایروان؛ کمی سنگین و زمخت بود، اما کارش را خوب می‌دانست و سر هر ساعت و دقیقه‌ای که می‌خواستی، وظیفه‌اش را با چنان تعصبی انجام می‌داد که آدم کر هم نمی‌توانست خودش را به نشنیدن بزند.

یادم نیست که این ساعت چه مدت مرتب کار کرد. مدتی بس طولانی بود. اما روزی خراب شد، و باید هم می‌شد. من هم نمی‌دانم چرا دستم به کار نمی‌رفت که ساعت خراب را از بالای کمد بردارم، اگرچه به نظر می‌رسید از پدرم یادگاری‌های مهم‌تری هم دارم. چنین بود تا آن‌ که روزی یکی از آشنایانم که مهمان ما بود چشمش به آن ساعت افتاد.

از من یک پیچ گوشتی خواست و ساعت را باز کرد و شروع به ور رفتن کرد. این شاید به خاطر آن بود که به خیال خود از ساعت‌سازی سر در می‌آورد، شاید هم بیش‌تر به خاطر بیکاری بود، چرا که در بحث‌های ادبی دیگر مهمانان شرکت نمی‌کرد.

همه‌ دل و روده‌ی ساعت را بیرون ریخت، سپس شروع کرد به جمع کردن. ساعت دوباره به کار افتاد، اگرچه یکی دو پیچ و چیزهای دیگر جا ماند و او نتوانست سر جاش بگذارد.

من با تعجب پرسیدم: پس این‌ها چی؟

او با نیمی شوخی و نیمی جدی گفت: این‌ها اضافه بود!

اما لبخندش او را لو می‌داد که تعجب او کم‌تر از من نیست.

باز هم ساعت شماطه‌دار من پس از چند سال خدمت بی‌وقفه دوباره از کار افتاد و ساکت شد، و باید هم می‌شد. تا مدتی مانند یک شئ  گرامی روی کمد قرار داشت، تا آن روز که این بار، از روی بیکاری، خودم را ساعت‌ساز پنداشتم.

با ساعت بسیار محتاطانه ور می‌رفتم که نکند بلای قبلی سرش بیاید، اما هر اندازه هم که دقت به خرج دادم باز هم در آخرِ کار یکی دو قطعه روی دستم ماند. و عجیب‌تر این که ساعت بدون آن قطعات هم دوباره کار می‌کرد.

شاید گفتن نداشته باشد که از این موفقیت به هیجان آمده بودم و خودم را ساعت‌ساز می‌پنداشتم، و تا ساعت از کار می‌افتاد دست به پیچ گوشتی می‌بردم. و هر بار هم پس از دست‌کاری و عمل جراحی، یکی دو قطعه روی دستم می‌ماند، اما مهم این بود که ساعت باز هم از نو جان می‌گرفت.

البته سال به سال نیاز به دست‌کاری بیش‌تری احساس می‌شد، ولی من ناراضی نبودم، چرا که فقط یک دقیقه کار داشت. من دیگر وقت چندانی صرف ور رفتن با دل و روده‌ی ساعت نمی‌کردم، چون‌ که دیگر چیزی هم باقی نمانده بود؛ فقط باز می‌کردم، قطعه‌ای را در می‌آوردم و دور می‌انداختم؛ سپس درپوش را سر جاش می‌بستم و ساعت من باز هم مثل ساعتی که تازه از کارخانه درآمده باشد کار می‌کرد.

البته این را نیز احساس می‌کردم که رفتار این ساعت آشکارا نه مثل یک ساعت، بلکه مانند یک بالن است و برایش مهم نیست که چه چیزی از سبد بیرون می‌اندازند، مهم این است که چیزی بیرون می‌اندازند، سبک می‌شود و به پرواز ادامه می‌دهد. نمی‌دانستم که این خوب است یا بد، و نشانه‌ چیست، زیرا سرم را با چیزهای به ظاهر اضافی پر نمی‌کردم.

 

هنوز چیزی برای بیرون ریختن بود، من هم بیرون می‌ریختم.

سرانجام روزی رسید که ساعتِ از کار افتاده را باز هم باز کردم، آخرین قطعه را هم کندم و دور انداختم. دیگر نه از قطعات داخل چیزی ماند، نه از زنگ. اما ساعت شماطه‌دارم با این وضع نیز کار می‌کرد.

همین حالا هم کار می‌کند؛ جعبه‌ای است کاملاً خالی، با دو عقربه خونسرد که دقیقه‌ها و ثانیه‌های خالی را نشان می‌دهند، و آن‌ها هم روی هم جمع شده تبدیل به روزها و سال‌های خالی می‌شوند. آن زنگ ناموجود نیز مثل گذشته پرده‌های گوشم را بسیار محکم می‌کوبد، اگرچه آن‌ها هم طی این همه سال حساسیت خود را از دست داده‌اند.

پیش از این، هرگاه ساعت خیانت می‌کرد و می‌ایستاد و از صدا می‌افتاد، حتی در زمانی که به نظر من می‌توانست چنین نکند، باز هم ساعت را دور نمی‌انداختم؛ پس حالا که هنوز دارد خوب یا بد کار می‌کند چطور می‌توانم دور بیاندازم.

هر اندازه هم عجیب باشد، این بار بیش از حد معمول دارد بی‌وقفه کار می‌کند.

با این حال، به هنگام نوشتن این سطور بود که احساس کردم تعجب من بی‌جا است؛ ساعتی که همه چیزش را از دست داده حتماً می‌داند که دیگر وقتی برای تلف کردن نمانده است و این بار که از کار بیافتد، آخرین بار خواهد بود...

 

ماه مه 2001م

ترجمه: گارون سرکیسیان